میراث رسانه دست مقلدان رابرت مرداک است
چند روز پیش، وقتی تلویزیون صحنههایی از سریال «شوق پرواز» را نمایش میداد، دخترم که مثل ما، اصلا اهل تماشای فیلم و سریال نیست، دوباره یا چندبارهاش یادم نیست، از من و مادرش پرسید: «شهید بابایی که خانومش را فرستاد به مکه، میدونست شهید میشه و دیگه نمیبیندش؟»
بچههایی همسن دختر من که شش بهار از عمرشان بیشتر نگذشته یا بیشتر یا کمتر، بخش عمدهای از اوقات روزانهشان را سپردهاند دست این جعبه جادو(که لابد جادوی شیطان است، خدا که اهل جادو نیست) و نشستهاند به دیدن فیلمها و سریالهایی اگر نگوییم نود درصد، درصد بالاییشان، دست کم دارای یک عشق، یا عشق مثلثی و مربعی و امثالهم است. و از همین پنجشش سالگی افتادهاند به آموختن «عشق و عاشقیهای رنگی» و بعدش هم «سبک و روشهای دعواهای خانوادگی.»
کمترین عاقبت این فیلمها و سریالها برای نسل کودک امروزی، بلوغ زودرس و افتادن به ورطه هوس است و برای نسل نوجوان و جوان، تغییر سبک زندگی و روش سخن گفتن و تعامل خانوادگی آنان. نمیخواهم بروم سراغ انتقاد از فضای فیلمسازی حاکم که انتقادها فایده نکرده و نخواهد کرد. میراث رسانه هنوز دست مقلدان رابرت مرداک است. و بیشتر فیلمسازان ما، شاگردان مکتب هالیوود.
شوق پرواز، با وجود برخی ضعفهای داستانی و ساختیاش، سریال برجستهای بود؛ موضوعش به کار دنیا و آخرت ما آدمهای دنیای وارونه میآمد. خلاء امروزی ما مردم، شناخت عرفان حقیقی از کاذب است و این شناخت البته با شناخت شخصیت بزرگمردانی چون شهید عباس بابایی، عینیت مییابد و تجلی میکند. آنوقت من راحت میتوانم مفهوم لذت معنوی را آنگونه هست بفهمم و بازگو کنم. مفهومی که اینروزها، حتی با گشتوگذار در نمایشگاه کتاب تهران هم میفهمی که خیلیها دنبالش هستند و حتی آنها که قیافههاشان غلطانداز میزند، تشنه آناند. آمار فروش کتابهای مربوط به عرفانهای نوظهور یا کتابهای حاوی ورد و اذکار، رقم وحشتانگیزی به دست میدهد و این، مسئولیت مسئولان رسانههای مکتوب و غیرمکتوب را صدچندان میکند.
امثال عباس باباییها و عبدالحسینبرونسیها و شاید دویستهزار نمونه دیگر از این دست، الگوهایی هستند که دنیا دربهدر و لابهلای کتابها و نوشتهها و نانوشتهها دنبالشان میگردد و ما هنوز وقتی میخواهیم موضوعی را تبدیل به درام کنیم، برای جذابیتبخشی به آن، میگردیم دنبال یک مثلث عشقی و یا لااقل یک عشق آنچنانی.
باید بدانیم و بفهمیم که غیر از عشقهای آبگوشتی، سوژههای بهتری هم هست که حتی ششسالهها را هم با خودش درگیر کند.
برگ در انتهای زوال میافتد و میوه در انتهای کمال. بنگر که چگونه میافتی: چون برگ زرد یا سیب سرخ؟!