یوسف پیامبر خیلی ها را این روزها پای تلویزیون کشیده تا داستانی را ببینند که بارها شنیده اند. و حتی از عاقبت ماجرا کم و بیش خبردارند.
سالها پیش در جریان تحقیقات فرج الله سلحشور برای ساخت این سریال بوده ام و همت ایشان را دیده ام که چگونه برای پرداخت سریالی به این بزرگی تمام توان خویش را به کار برده است. اما نکاتی چند به ذهنم می رسد که بیان آن را خالی از فایده نمی بینم
۱. قرآن، داستان یوسف را بهترین داستانها نام می نهد و با هنرنمایی ای که تنها از خالق یکتا برمی آید به بیان این داستان می پردازد. داستان یوسف پیامبر در کار سلحشور، اما فارغ از ویزگی هایی است که قرآن به آن پرداخته است. داستانی خطی و مستقیم که در برخی قسمت های آن فراز و فرودی دیده نمی شود و شایسته بود نویسنده آغاز داستان را در جایی دیگر قرار می داد و با فلش بک خواننده را به کودکی یوسف می برد.
۲. اینجا می خواستم از گرفتار آمدن سلحشور در دام برخی اسرائیلیات بنویسم، که از مطرح کردنش پشیمان شدم.
۳. و دست آخر، چیزی که مرا از این سریال ناامید ساخت، ادبیات آن بود که بیننده آشنا به ادبیات را در بسیاری موارد، از سریال جدا می کند. خوب بود نویسنده با نگاهی به مفاخر ادبیات فارسی، از جمله تاریخ بیهقی و تفسیر ابوالفتوح رازی و نیز بسیاری گنجینه های دیگر، جملاتی بسیار سنجیده تر و زیباتر از آنچه در متن سریال آمده است، جایگزین می کرد و اینگونه با رسمی ادا کردن جملات عامیانه، متن اثر را ضعیف نمی ساخت. اثری که می توانست همانند کار ارزشمند میرباقری و ادبیات فاخر آن در سریال امام علی(ع)، جاودانه بماند.
بیوطن امیرخانی را، مثل "مناو" و "ارميا" یکنفسه خواندم، اما همین یک نفس سه روز طول کشید. رماني در قواره ۴۸۰ صفحه و با هنرنماييهاي ادبي نويسنده بزرگي در قواره "رضا اميرخاني". نويسندهاي كه به حق ميتوان گفت قلمش سالها جلوتر از او ميدود! امیرخانی نویسندهاي است صاحب سبک و خطشكن در عرصه ادبيات فارسی. نويسندهاي که خواننده را با عباراتی که میان یک رمان آورده است، آن هم موقعی رفته است توی بحر شخصیتهای رمان و حوادثش، شوکه میکند. اما فارغ از جرئت و شجاعت امیرخانی در ارائه قالب نوین و قلم بسیار گیرایش، و نیز طرح پیچیده و تودرتوي رمانهای او، "بیوطن" ضعفهایی نیز دارد.
هر چند برخی منتقدان، مقایسه دو اثر یک نویسنده را امری مطلوب نمیدانند، اما ظاهرا امیرخانی میخواهد یک خط و ربط و سبک را در رمانهایش به کار گیرد و شخصیتهایش را به نقاط مختلف دنیا سیر دهد. هفتکور امیرخانی در "مناو"، از طهران قدیم و فرانسه عبور کردهاند و در امریکا به رنگ نقرهای درآمدهاند و شدهاند سیلور من! درست همان شخصیتهایی که بهرغم کم تحرکیشان، محرک شخصیتهای اصلی رماناند. و همين تناسب و يكرنگي است كه خواننده را به مقايسه "بيوطن" و "مناو" واميدارد. و در اين مقايسه، نمره "بيوطن" بسيار كمتر از شاهكار "مناو"ست.
رمانهای امیرخانی شاید روزی در زمره شاهکارهای ادبیات فارسی معرفی شوند، البته به شرط بازبینی نویسنده و رفع برخی نقاط ضعف آنها(میدانم کمتر نویسندهای دست به این کار میزند، اما تقصیر نسلهای آینده چیست؟ خطشکنی خصوصیت امیرخانی است.) اما صد حیف که زبان رمان، زبان درونمرزی است و شاید هرگز هیچ مترجمی نتواند "بیوطن" یا "من او" را به زبان دیگری ترجمه کند. چرا که امیرخانی به شدت اصرار دارد برخی واژگان و عبارات فرهنگ فارسی را به نسل نو بیاموزد. و روشن است که بسیاری از اینگونه عبارات قابل ترجمه به زبان دیگر نیستند و یا اگر هم ترجمه شوند، خاصیت نوشتههای امیرخانی را نخواهند داشت. بنابراین همواره معتقد بودهام امیرخانی به رغم قلم شگفتانگیزش، با این اثار هیچگاه پای از وطن بیرون نخواهد گذاشت.
بیوطن، رمانی است دردمند. اما ... امیرخانی میخواهد سیاهیهای جامعه امریکا را و نیز استحاله مهاجران آن اقلیم را در مواجهه با فرهنگ مصرف و مادیگرایی نشان دهد، اما چگونگی بیان این واقعیات، خواننده را به این گمان میاندازد که آیا نویسنده درصدد سیاهنمایی با مطلقانگاری دیدگاه خویش نبوده است؟
در نهایت، خواننده "بیوطن" سردرگم در همان جامعه امریکا میماند و شخصیت اصلی داستان را که گرفتار بندگان شیطان شده است، به خیال خویش وامیگذارد و بلاتکلیف در میان گزینههای مختلف وامینهد.
ربطی به جنگ جهانی سوم ندارد که صدای طبلهای آن بلند شده است. این یادداشت روزنامه کیهان را دوباره بخوانیم بد نیست.
بحرين بخشي از خاك ايران بوده است كه در جريان يك زد و بند غيرقانوني ميان شاه معدوم و دولت هاي آمريكا و انگليس از ايران جدا شده است و امروزه اصلي ترين خواسته مردم بحرين بازگشت اين استان جدا شده از ايران به سرزمين اصلي و مادري آن، يعني ايران اسلامي است.
سابقه تشکیل هیچ یک از كشورهاي عربستان، كويت، امارات عربي متحده، بحرين، قطر و عمان- به 100سال نمي رسد. آنان به خوبي از حاكميت قطعي ايران بر جزاير سه گانه و اسناد اين حاكميت بلامنازع باخبرند و حتي در دورترين افق هاي ذهن خويش هم نمي توانند تصور روزي را داشته باشند كه اين حاكميت كمترين خدشه اي پيدا كند، بنابراين انگيزه آنها از تكرار ادعاي واهي و بي اساس بازگرداندن جزایر سه گانه به امارات! هرچه باشد، احتمال خروج اين سه جزيره از حاكميت ايران نيست. پس ماجرا چيست؟
براي پاسخ به اين سؤال، ابتدا بايد به اسنادي كه حاكميت قطعي ايران بر جزاير سه گانه را نشان مي دهد اشاره كرد؛
1- علاوه بر نقشه هاي متعددي كه از دوران يونان باستان - قبل از ميلاد مسيح- برجاي مانده و در آنها از تمامي جزاير خليج فارس با عنوان بخشي از سرزمين ايران ياد شده است، در سده هاي اخير نيز تمامي نقشه هاي رسمي كه از سوي كشورهايي نظير انگلستان، فرانسه، روسيه، پرتغال، اسپانيا و... تهيه شده و به عنوان اسناد رسمي نگهداري مي شوند، جزاير خليج فارس- از جمله سه جزيره تنب بزرگ و كوچك و ابوموسي- را بخشي از خاك ايران دانسته اند. از جمله دولت انگليس كه بيش از دو سده در منطقه حضور داشته و در مواردي نيز با دولت هاي وقت ايران درگير بوده است، در مجموع 23نقشه رسمي از منطقه تهيه كرده كه در تمامي آنها- بدون استثناء- جزاير سه گانه متعلق به ايران است.
2- در سال 1830كاپيتان جي.بي.بروكس GBBRUCKS از سوي كمپاني هند شرقي- وابسته به دولت استعماري انگليس- نقشه اي رنگي از خليج فارس تهيه مي كند. در اين نقشه رنگي كه نسخه هايي از آن در وزارت خارجه انگليس و مخزن اسناد سازمان ملل متحد نگهداري مي شود، 3 جزيره تنب بزرگ و كوچك و ابوموسي به رنگ خاك ايران ترسيم شده است. كاپيتان بروكس نزديك به 12 سال براي تهيه اين نقشه در منطقه خليج فارس بود.
3- در سال 1835 «ساموئل هنل» از سوي دولت انگليس مامور تعيين حدود كشورها در خليج فارس مي شود. هنل در نقشه خود يك خط فرضي در آبهاي خليج فارس ترسيم مي كند كه جزاير سه گانه در قسمت فوقاني- شمالي- اين خط فرضي قرار داشته و متعلق به ايران دانسته شده است.
4- در ژانويه سال بعد- 1836- سرگرد «موريسن» جانشين ساموئل هنل، ماموريت او را پي مي گيرد و پس از مذاكره با شيوخ خليج فارس نقشه اي كه به تاييد آنها رسيده بود را تهيه مي كند. در اين نقشه، جزاير سه گانه در عمق بيشتري از قلمرو ايران قرار گرفته است.
5- در سال 1881 نيروي دريايي انگليس بار ديگر نقشه اي از منطقه خليج فارس تهيه مي كند كه در آن جزاير سه گانه و خاك ايران، رنگ مشتركي دارند.
6- در سال 1886 دايره اطلاعات دولت انگليس نقشه ايران را با رنگ يكسان جزاير و خاك ايران تهيه كرده و در 12 ژوئن همان سال اين نقشه از سوي وزير مختار انگليس در تهران به ناصرالدين شاه تحويل مي شود.
7- در سال 1908، دولت ايران امتياز استخراج خاك سرخ -سنگ آهن- ابوموسي را به ونگهاوس آلماني مي دهد كه دولت انگليس به دليل تيرگي روابط خود با آلمان، به ايران اعتراض مي كند، دولت انگليس در اعتراض خود خواهان كسب امتياز استخراج خاك سرخ براي شركت هاي انگليسي است يعني تاكيد بر حاكميت ايران...
و از ده ها سند ديگر، از جمله احكامي كه دولت هاي وقت ايران براي انتصاب حكام- استانداران- خود در بندرلنگه- كه شبه جزيره ياد شده بخشي از آن بوده است- صرف نظر مي كنيم.
8- اصلي ترين- و تنهاترين- سندي كه امارات براي اثبات ادعاي خود ارائه مي كند نامه اي است كه شيخ يوسف فرماندار ايراني بندرلنگه در سال 1882 به شيخ حميد القاسمي حاكم راس الخيمه مي نويسد و در آن به عنوان تعارف و ابراز ادب- كه آن هنگام بسيار متداول بوده و در بسياري از نامه هاي مشابه ديده مي شود- نوشته بود؛ ابوموسي از آن شماست (يعني در خدمت شما هستيم!)
نكته درخور توجه اين كه شيخ يوسف در ادامه همين نامه خطاب به حاكم راس الخيمه مي نويسد «بلد لنجه بلدكم» يعني شهر بندرلنگه هم شهر شماست و عجيب آن كه اماراتي ها وقتي به اين نامه استناد مي كنند جمله اخير را كه به وضوح نشان مي دهد جمله قبلي فقط يك تعارف بوده است، حذف مي كنند!
9- در حقوق بين الملل و قوانين مربوط به مرزها و سرزمين ها، حاكميت يك كشور بر يك منطقه از چند راه به اثبات مي رسد. از جمله «مالكيت تاريخي»، حاكميت موثر- يعني افراشته بودن پرچم، نصب حكام، حضور نيروي نظامي و...- كه تمامي اين ملاك ها و معيارهاي حقوقي از حاكميت قطعي ايران بر جزاير سه گانه حكايت دارند.
10- در ميان كشورهاي عضو شوراي همكاري خليج فارس، همراهي بحرين با ساير كشورهاي عضو حساب جداگانه اي دارد، زيرا بحرين بخشي از خاك ايران بوده است كه در جريان يك زد و بند غيرقانوني ميان شاه معدوم و دولت هاي آمريكا و انگليس از ايران جدا شده است و امروزه اصلي ترين خواسته مردم بحرين بازگشت اين استان جدا شده از ايران به سرزمين اصلي و مادري آن، يعني ايران اسلامي است و بديهي است كه اين حق مسلم ايران و مردم استان جدا شده آن نبايد و نمي تواند ناديده گرفته شود.
11- و اكنون با توجه به اسناد ياد شده كه از حاكميت قطعي و بلامنازع ايران بر جزاير سه گانه حكايت مي كند، بايد به اين پرسش بازگشت كه انگيزه اصلي كشورهاي عضو شوراي همكاري خليج فارس از طرح ادعاي واهي حاكميت امارات بر جزاير سه گانه چيست؟ و آيا اين ادعا مي تواند غير از وحشت آنان از زلزله اي كه انقلاب اسلامي بر حكومت هاي قرون وسطايي و غيرقانوني آنها انداخته است علت ديگري داشته باشد؟ تمامي دولت هاي ياد شده با دخالت مستقيم قدرت هاي استكباري شكل گرفته اند و مردم كمترين دخالتي در تعيين دولت، سياستگذاري ها و تصميم سازي هاي آن نداشته و ندارند. از سوي ديگر تمامي دولت هاي عضو اين شورا در ميان مردم خود به همكاري با رژيم صهيونيستي- و دستكم بي تفاوتي در مقابل جنايات اين رژيم عليه مردم مظلوم فلسطين- متهم هستند. حاكمان دولت هاي ياد شده به خوبي مي دانند كه در عصر بيداري اسلامي- با الگوي انقلاب اسلامي- حاكميت يك خانواده بر سرنوشت مردم و غارت ذخاير ملي، امكان پذير نيست و از آنجا كه لرزه منجر به فروپاشي رژيم هاي غيرقانوني خود را ناشي از الگوي جمهوري اسلامي ايران مي دانند- و در اين مورد حق دارند!- دشمني با ايران اسلامي را به عنوان يكي از اهداف استراتژيك خود برگزيده اند... و چه گزينش خطرناكي، نه براي ايران، كه براي ادامه حاكميت خودشان.

