دكتر سيدجعفر شهيدى در سال 1297ش. در بروجرد متولد شد. توي همان شهر خودشان دورههاى مقدماتى دروس حوزه را تمام كرد و به نجف اشرف رفت و پس از سالها تحصيل در حوزه علميه نجف و شركت در دروس دوره خارج فقه و اصول، تا مرحله اجتهاد پيش رفت. در سال 1327 ش.به ايران برگشت و پس از اقامت كوتاهى در قم، به تهران سفر كرد و در دانشگاه تهران مشغول فراگيرى علوم دانشگاهى در رشته معقول و منقول شد. در سال 1340 ش.دكترا گرفت و به تدريس در آن دانشگاه مشغول شد. استاد هيچ وقت كار را مانعى براى تحصيل خود نمىدانست و در كودكى در كنار درس، مشغول كار بود. حتي بعد از چهل سالگىاش با اينكه سخت مشغول كار بود، فراگيرى زبان انگليسى را آغاز كرد.
استاد شهيدى از سال 1328ش. همكارى با مرحوم دهخدا را آغاز كرد و پس از فوت دكتر معين، رياست مؤسسه لغاتنامه دهخدا را بر عهده گرفت.
خلوص و تواضع علمى ايشان باعث شده كه به اتمام كارهاى ناتمام علمى اساتيد بزرگ ادبيات فارسى همت گمارد؛ مثلا كار مرحوم فروزانفر در شرح مثنوى را دنبال كرد و ساليان درازى را صرف آن كرد.
سال 1383 براي يك مصاحبه با استاد شهيدي، توي دفتر كارش در موسسه لغتنامه دهخدا خدمتش رسيدم. اولين چيزي كه توجهم را جلب كرد تواضعش بود كه سخت شگفتزدهام كرده بود.
او كه شيفته حسين(ع) بود و عمري را در پژوهشهاي عاشورايي گذرانده بود، در يك شب محرمي با معشوق خويش ديدار كرد. روحش شاد.

با توجه به مطالعاتى كه شما در زمينه تاريخ اسلام و به ويژه تاريخ قيام امام حسينعليهالسلام داشتهايد، بفرماييد كه افراد مختلف با چه روىكردهايى اين مقطع از تاريخى را تحليل كردهاند و اين كه نگاه خاص شما در تأليف كتاب قيام امام حسينعليهالسلام چه بوده است؟
برخى از شيعيان دلباخته، بر اين اساس به قيام امامحسينعليهالسلام مىنگرند كه گويا امام حسينعليهالسلام خود را به كشتن داد تا نزد پروردگار ميانجى گناهان شيعيان شود.برخى از مورخان غربى يا شرقيان شيفته تاريخ نويسان اروپايى، قيام امام حسينعليهالسلام را در قالب قيام يك ماجراجوى عصيانگر عليه رژيم عربى دمشق قلمداد كردهاند برخى هم صرفاً براى نوشتن تاريخ به اين قيام نگاه كردهاند.كسى كه از اين دريچه به حادثه عاشورا نگاه كند، اول فكر مىكند كه يك عدهاى جمع شدند و از امام حسينعليهالسلام دعوت كردند.ايشان هم آمدند و مىخواستند حكومت را در دست بگيرند و يزيد هم در مقابل امام حسينعليهالسلام ايستاد و....بعضى هم هدفشان از پرداختن به قيام امام حسينعليهالسلام مقتل نويسى و تبليغ مذهبى بوده است.
اما سؤالات من از قيام امام حسينعليهالسلام چيزهاى ديگرى بود.سؤال من اين بود كه چرا حوادث و وقايع خاصى در اين مقطع از زمان به وجود آمده است.سؤال من اين بود كه چرا عده خاصى در مقابل امام حسينعليهالسلام ايستادند.مقابله با امام حسينعليهالسلام در حوزه مسلمانان رخ مىدهد و نه در حوزه كفر.سؤال من اين بود كه چطور يك كسى كه تا ديشب همه مىگفتند او مسلمان است و پشت سرش هم نماز مىخواندند، به فاصله چند ساعت به جنگ با او برمىخيزند؟ طبق احكام اسلامى آن زمان، مردهاى مشرك بالغ را مىكشتند و زنها و بچههاى آنها را به اسارت مىبردند.چطور شد كه در فاصله چند ساعت، امام حسينعليهالسلام و خانوادهاش به زعم عدهاى مشرك شدند؟ من در اين كتاب درصدد بودهام كه علت اين وقايع را پيدا كنم.
همان طور كه در صحبتهاى خود اشاره داشتيد، بعضى از مورخان با نگاه خاص خود طورى شواهد تاريخى را گرد هم مىآوردند كه گويا قيام امام براى در دست گرفتن حكومت بوده است.چه شواهد نقضى را مىتوان براى طرد اين ديدگاه مطرح كرد؟
مىدانيد كه فرق امام با پيغمبر چيست؟ پيغمبر در هر شرايطى موظف بود كه مردم را به اسلام دعوت كند؛ حتى اگر براى او خطرات جانى و مالى نيز وجود داشته باشد؛ ولى امام وقتى قيام مىكند كه مردم دورش جمع شوند و بگويند: ماجز تو كسى را نداريم.اگر جواب ما را ندهى، پيش خدا مسئولى و....براى حضرت علىعليهالسلام نيز چنين چيزى رخ داد.وقتى مردم به حضرت علىعليهالسلام روى آوردند، ايشان اول فرمودند كه اگر من وزير شما باشم، براى شما بهتر از اين است كه اميرتان باشم؛ اما وقتى شدت دعوت مردم را مشاهده كردند، با قيد شروطى حكومت برآنها را پذيرفتند.امام حسينعليهالسلام نيز همين طورى بلند نشدند تا حكومت را در دست بگيرند.اول نامههاى دعوت زيادى آمد.كه در نامههاى آخر، كوفيان حجت را برايشان تمام كمردند و گفتند: اگر نيايى، روز قيامت در پيشگاه پروردگار مسئول هستى ؛ اما حضرت باز هم قيام نكردند.حضرت مسلم را به كوفه فرستادند تا بدانند در آن جا چه خبر است.ايشان هم بر حسب ظاهر، از اشتياق شديد مردم براى پذيرش امام حسينعليهالسلام خبرداد و اين جا بود كه حجت بر امام تمام شد و به همين جهت حضرت مىفرمايند: من براى هواى نفس بيرون نيامدم.پس امام حسينعليهالسلام را ملزم كرده بودند كه بايد بياييد و سنت جدتان را احيا كنيد و ايشان هم تنها به همين دليل رفتند.بر همين اساس، وقتى لشكريان ابن زياد مانع رفتن ايشان به كوفه شدند، حضرت فرمودند: من براى جنگ نيامدهام و اگر اجازه دهيد، به وطن خود يا كشور ديگرى بر مىگردم.از اينرو نمىتوان گفت قيام امام حسينعليهالسلام، يك قيام نظامى و تنها براى در دست گرفتن حكومت بوده است.
بين روايتگرى و گزارشگرى با تاريخ تحليلى تفاوت زيادى وجود دارد.من از سن ده سالگى سروكارم با تاريخ بوده است.آن وقت كتابهاى تاريخى در دسترس ما، كتابهاى مرحوم سپهر (ناسخ التواريخ) بودند.وى تاريخ ابتداى خلقت آدم تا زمان امام باقرعليهالسلام را نوشته بود.نوشتن يك چنين كتاب تاريخىاى نمىتواند كار يك نفر باشد و پرداختن به آن، مستلزم اين است كه ما خيلى سطحى از مسائل تاريخى عبور كنيم.منبع ديگر ما در زمينه تاريخ، مطالبى بود كه مرحوم علامه مجلسى به آن اشاره كرده بود و بعد با ديدن كتابهاى تاريخ تشيع، خيلى به اين بخش از تاريخ علاقهمند شدم و تصميم گرفتم اين رشته را ادامه دهم.در سالهاى 50تا51 ش.سؤالاتى را در مورد قيام امام حسينعليهالسلام مطرح كردم كه پاسخ آنها در ستونى در روزنامه اطلاعات منتشر شد.سؤالاتى از اين قبيل كه چرا امام حسينعليهالسلام را كشتند و بعد پاسخ تحليلى آن را از زبان امام حسينعليهالسلام مىدادم.اعتقاد من در آن موقع اين بود كه به اين كتابهاى مقتل نمىشود زياد اعتماد كرد و همان طور كه قبلاً هم اشاره كردم، به تاريخ با دو ديدگاه مختلف مىتوان نگريست: يك وقت آدم مىخواهد حادثهاى را بداند و يك وقت مىخواهد بفهمد كه چرا اين حادثه به اين شكل خاص و در اين زمان خاص و...اتفاق افتاده است.هدف من از ورود به عرصه تاريخنگارى، پيدا كردن علت وقوع حادثه بوده است و نه گزارش خود حادثه.خيلىها واقعه كربلا را در قالب كتاب نوشتهاند؛ ولى اينها همه گزارش حوادث است و در مورد اين كه چرا براى امام حسينعليهالسلام اين اتفاقات افتاد، چرا سياستمداران كوفه، مكه و مدينه نرفتند تا يزيد را از اين كارها باز دارند؟ و چرا آنها تلاش نكردند تا بين امام حسينعليهالسلام و يزيد، صلح برقرار كنند، مطلبى نيامده است.به نظر من مردم عصر امام حسينعليهالسلام مردم صدر اسلام نبودند.مردم پس از فوت پيامبر به خصوص پس از دوره عثمان كه سختگيرىهاى عمر تمام شد، به كلى تغيير موضع دادند و اصلاً وضع اجتماع به طور كامل تغيير كرد.
اين كار را چگونه به انجام رسانديد؟
من با در نظر گرفتن گذشته بحث، از بعثت رسول اكرم صلى الله عليه وآله و ايمان آوردن ضعيفان و مخالفت اغنيا و مخصوصاً خانواده ابوسفيان، كار را شروع كردم.ابوسفيان و بنى اميه كه تمام بلاها از طريق آنها بر سر مسلمانها وارد شد، به نظر من از همان ابتدا، اسلام آوردنشان برمبناى دروغ و نفاق بود.اين عده تا وقتى كه مكه سقوط نكرد، مسلمان نشدند و پس از آن كه ديدند ديگر راهى ندارند و بايد تسليم بشوند، اسلام را به ظاهر قبول كردند؛ ولى اين طيف تا آخر عمر هم ايمان نياوردند و حوادث اجتماعى را به گونهاى پيش بردند كه حادثه عاشورا اتفاق افتاد.عدهاى هم بودند كه واقعاً مسلمان و معتقد بودند و اينها همانهايى بودند كه رفتند و شهيد شدند.يك عدهاى هم ايمان داشتند؛ ولى به دلايل مختلف در زمان دعوت امام حسينعليهالسلام ايشان را همراهى نكردند و پس از اين كه متوجه كار زشت خود شدند، بر عليه رژيم يزيد قيام كردند.در اين كتاب من به طور تحليلى با استناد به شرايط اجتماعى اعراب - در آن مقطع زمانى - سعى كردهام چراهايى را كه در مورد قيام امامحسينعليهالسلام و نحوه برخورد گروههاى مختلف با ايشان وجود دارد، براى خودم جواب دهم و پس از اين كه پاسخها براى خودم قانع كننده شد، كتاب را منتشر كردم.
براى اين كه مطالعات ما درباره تاريخ عاشورا و قيا م امام حسينعليهالسلام مطالعه صرف تاريخى نباشد و بتوانيم آن را مصداقى براى علم نافع برشماريم، چه روىكردى را بايد نسبت به اين امر دنبال كنيم و قيام امام حسينعليهالسلام و تاريخ عاشورا براى ما چه راهنمايى مىتواند داشته باشد؟
اكنون كه حكومتى مقابل حكومت اسلامى نيست و شرايط به گونهاى نمىباشد كه بخواهيم يك تطابق كامل با واقعه عاشورا را برقرار سازيم.
نه بحث من چيزديگرى است؛ بحث گسست نسلى، بحثى است كه شما در كتابتان به آن اشاره كردهايد.به هر حال پس از گذشت يك نسل، مردمى كه از جان و مال خود در راه اسلام گذشته بودن، به اسم اسلام، نوه پيامبر خودشان را به آن طرز فجيع به شهادت مىرسانند.اين امر نشان مىدهد كه در آن مقطع زمانى يك گسست نسلى اتفاق افتاده است.شايد جمع كثيرى از كسانى كه در آن زمان در مقابل امام حسينعليهالسلام ايستاده بودند، با بينشهاى صدر اسلام آشنا نبودند و نمىدانستند كه هدف حكومت اسلامى چه بوده است؛ اگر بخواهيم در زمان خود با يك گسست نسلى مواجه نشويم، از تاريخ عاشورا چه درسهايى مىتوانيم بگيريم؟
براى اين كه چنين اتفاقى نيفتد، همه ما بايد سعى كنيم كه مردم را با عمل راست و درست خودمان به دين و معارف دينى معتقد كنيم.اگر شما بتوانيد با علمتان يك نفر را راهنما باشيد، ثواب آن صد برابر يك شعر و يك كتاب تاريخ و هزار چيز ديگر است.اگر ما به گفتههايمان عمل نكنيم، بايد مطمئن باشيم كه تأثير ندارد.من نمىتوانم بگويم آقا به مال مردم تعرض نكن؛ ولى خودم تعرض كنم.
اگر در مورد اين نسل كه عدهاى روى آن انگشت مىگذارند و مىگويند كه اينها از اسلام برگشتهاند تحقيق كنيم، مىفهميم كه علت اصلى آن، عدم معرفى درست اسلام به آنها بوده است.
درس ديگرى كه از قيام امام حسينعليهالسلام و واقعه عاشورا مىتوان گرفت، آن است كه هر وقت بدعتى در دين به وجود آمد، بايد به طريق مناسبى مقابل آن ايستاد.
چه مسائلی باعث شد که گروه های مختلف در برخورد قيام امام حسينعليهالسلام تصمیم متفاوتی بگیرند؟
در زمان پيغمبر و حتى تا زمان عمر، مال و ثروت و جاه و مقام، به طور جدى وارد حوزه مسلمانان نشده بود؛ ولى در زمان عثمان هر دوى اينها آمد.آدم بايد خيلى قوى و خود ساخته باشد تا بتواند در مقابل وسوسههاى اين دو بايستد.پسر سعدابىوقاص شمشير زن بزرگ عصر پيغمبر، وقتى در قبل جنگ با پسر رسول خداصلىاللَّه عليهوآله فرماندارى رى به او پيشنهاد شد، با خود گفت: مىگويند قيامت حق است؛ اما آرزوى من حكومت رى است و اين پيشناهد نقدى است.اگر قيامت هم حق باشد، پس از چندى توبه مىكنم و....با مطالعه اين مطالب تاريخى به اين نتيجه مىرسيم كه واقعاً خيلى قدرت مىخواهد كه كسى اسير اين وسوسهها نشود.پس بايد علاوه بر اين كه به خودسازى مىپردازيم، دعا كنيم كه خدا ما را در اين قبيل امتحانات سخت قرار ندهد.
سراسر قيام امامحسينعليهالسلام عبرت است.مهمترين عبرت آن است كه گروهى با آن شور و شعف، دخترزاده رسول خدا را دعوت كنند و بعد هم بيايند و در معركهاى كه دشمن آن حضرت به راه انداخته، در مقابل حضرت بايستند.نكته مهمتر اين است كه خيلى از كسانى كه در اين معركه حاضر بودند، همانهايى بودند كه براى حضرت نامه نوشته بودند.امام در هنگام مقابله با اين دسته مىفرمودند: مگر شما همانهايى نبوديد كه نوشتيد ميوههاى ما رسيده است و سرزمين ما سبز است و آبهاى ما جارى است و وقت آن فرا رسيده است كه شما بياييد؟ يكى از عبرتهايى كه از اين وقايع مىتوان گرفت، اين است كه آدم نبايد به صرف حرف اشخاص اعتماد كند.وقتى پاى عمل پيش آمد، بايد ديد كه افراد چگونهاند و چه ميزان ايستادگى دارند.
به نظر شما كدام بعد محرم و صفر است كه اسلام را زنده نگه داشته است؟
نكتهاى كه بايد در پاسخ به اين سؤال به آن اشاره كنم، آن است كه منظور از اسلام در اين بحث، شيعه است و گرنه در بسيارى از كشورهاى اسلامى اصلاً از محرم و صفر خبرى نيست.نكته ديگر آن كه اين معارف و شعائرى كه در ماههاى محرم و صفر بيان مىشود، واقعاً در زنده نگاه داشتن آرمانهاى شيعى نقش اساسى داشته است.من وقتى به عراق رفته بودم، روز اربعين هيئت انصارالحسينعليهالسلام به كربلا مىآمدند.سال اول كه رفتم، سه چهار تا از اين دستههاى عزادارى حضور داشتند؛ ولى اين آخرىها مىتوان گفت كه تقريباً قسمت عمده عراق براى عزادارى به كربلا مىآمدند.حتى از اهل سنت هم مىآمدند و اين نشان مىدهد كه اين شعارهاى سينهزنى و مطالبى كه در اين روزها عنوان مىگردد، اينها را تحت تأثير قرار داده است.به همين جهت اين عاشوراى سنتى را بايد نگه داشت؛ ولى بايد سعى كرد كه عزادارىها از حد طبيعى خودشان خارج نشوند.
چگونه مىتوان روىكرد معرفتى و تحليلى به تاريخ عاشورا را با روىكرد عاطفى و پرشور و علاقه عجين كرد؟ اين سؤال را از آن جهت مطرح مىكنم كه بعضى وقتها مطالعات تحقيقى و تحليلى درباره عاشورا، ما را از آن عشق و علاقه دوران كودكى و نوجوانى دور كرده است.
نظر شما يك مقدارى درست است.فرض كنيد برخى از افراد به شدت علاقهمند به عزادارى براى امام حسينعليهالسلام هستند؛ اما نسبت به نمازشان كوتاهى مىكنند.وظيفه من محقق، شماى فرهنگى و روحانيت اين است كه سعى كنيم از اين عده بكاهيم و به آنهايى كه مىفهمند قيام عاشورا براى چه بوده است، بيفزاييم.منظور من اين نيست كه به دانشجويان و طلبهها بگويم كه سينه نزنند.حرف من اين است كه از شير، حمله خوش است و از غزال، رم.هر كسى بايد در نظر داشته باشد كه وظيفهاش در قبال دين چيست.اگر شما اين قدرت را داريد كه مردم را با امام حسينعليهالسلام آشنا كنيد، بايد به وظيفه خود به درستى عمل كنيد.شما كه برخى از حقايق مربوط به قيام امامحسينعليهالسلام را درك مىكنيد، بايد مردم را راهنمايى كنيد؛ البته شما نمىتوانيد همه مردم را به راه راست هدايت كنيد؛ همان طور كه پيامبر و هم نتوانستند؛ اما همين كه يك نفر را به راه راست هدايت كنيد، براى شما كافى است.
به نظر شما چه ابعادى از حادثه عاشورا، نياز به تحقيق و بررسى دارد؟
شما ابتدا بايد سؤال داشته باشيد و بعد كتابهايى را كه در اين زمينه نوشته شده است، بخوانيد و بدون اين كه تحت تأثير آنها قرار بگيريد، واقعيت امر را از ميان آنها در بياوريد و سعى كنيد به طور معقول نسبت به پاسخ خود قانع شويد.اگر پاسخهاى موجود نتوانست شما را قانع كند، تحليل جديد ارائه دهيد.كتابهاى تاريخى موجود پر از مطالب درست و غلط است كه بايد آنها را از هم جدا كرد.مرحوم آقاى دربندى انسان بسيار مقدس و متدينى بود؛ ولى درباره حادثه روز عاشورا مىگويد: اگر هر يك از افراد حاضر در جنگ بخواهند اين قدر كه در كتابهاى مقاتل نوشته شده افراد را كشته باشندو اين خطبههايى را كه به آنها منسوب است، خوانده باشند، زمان زيادى را به خود اختصاص خواهد داد و براى انجام تمام اين كارها، بايد روز عاشورا 72 ساعت بوده باشد.يكى هم مىگويد از وقتى كه حمله كرديم، به قدرى كه يك آدم بخواهد خواب قيلوله بكند، جنگ ادامه داشت.اين گزارشها بايد تحليل شود.كسى كه مىخواهد در زمينه عاشورا تحقيق كند، نمىتواند اين چنين گزارشهايى را قبول كند.وقتى مىخواهيد براى مردم از عاشورا صحبت كنيد، شما نمىتوانيد به صورت كاملاً تحليلى براى مردم مطالب را بگوييد؛ زيرا هم براى خودتان بد مىشود و هم اين كه آنها را از آن ذهنيتى كه دارند، برمىگردانيد.من اين را در تلويزيون هم گفتهام كه ما دو تا عاشورا داريم؛ يك عاشوراى تاريخى و يك عاشوراى سنتى.عاشوراى سنتى براى توده مردم است و عاشوراى تاريخى براى يك عده خاصى است.
پيامكهايش براي من كه جالب بود. حتما براي شما هم ...
اين هم چندتا از پيامكهاي محمد احمديان:
1. از تنگة ابوغريب به ياد حماسهآفرينانش، صلوات.
2. از آسمانيترين نقطه زمين، نهر فرات كربلاي شلمچه(خين) دعاگو هستم.
3. به ياد بچههايي كه در عمليات كربلاي چهار طعمة اين آب وحشي شدند، در كنار اروند با خلوص نيت سمبوسه ميخورم!
خداوكيلي اين احمديان هم براي خودش يك پروژه است! مگه نه؟
ديروز کتاب «نصرالله» کار تازه محمدرضا زائري به دستم رسيد. خواندنش وقت زيادي نميخواست. کتابي در قواره جيبي با هشتاد صفحه. کتاب، حاصل مصاحبه آقاي زائري با اسطوره مقاومت جهان اسلام است. البته بخش عمدهاي از کتاب هم به مصاحبه يک خبرنگار فرانسوي با سيدحسن اختصاص يافته که بسيار خواندني است. به حدي به وجد آمده بودم که ميخواستم تمام کتاب را بدون در نظر گرفتن حق معنوي آن(!) تايپ کنم و صداي رسا و زيباي سيدحسن را به همه برسانم. اما ديدم وبلاگ طلب وصل زحمتش را کشيده است؛ منتها خلاصهاش را و ترکيبي از هر دو مصاحبه.
محمدرضا زائري را خيلي نمي شناسم. او را قبلا يكبار ديدهام. آن هم هنگامي که مدتي هرچند کوتاه سردبير خيمه بودم. يادم نيست چه سالي.
اگر بخواهيد شخصيتها و چهرههايي که شخصيت شما را شکل داده اند، به درصد نام ببريد، اين صد در صد چگونه تقسيم مي شود؟
برايم سخت است به درصد بگويم ولي در دوران کودکي و نوجواني شخصيت اثر گذار براي من در درجهي اول امام سيد موسي صدر بود که اميدواريم خدا ايشان را به سلامت برگرداند.
حوالي دههي شصت و هفتاد ميلادي او شخصيت مرکزي لبنان بود و تاثير گسترده اي داشت. من و خانواده و مخيطي که در آن زندگي مي کرديم، براي امام موسي صدر ارزش بسياري قائل بوديم و دوستش داشتيم و اين علاقه، علاقه اي عاطفي بود.
... در مرحلهي دوم، زماني که من دانش آموز راهنمايي بودم، در منطقهي سن فيل در شرق بيروت زندگي ميکرديم. در همسايگي اين منطقه، محلهي نبع قرار داشت و آن جاي يک مرکز اسلامي بود که حضرت آيت الله سيد محمد حسين فضل الله نماز جماعت را اقامه ميکردند. در فاصلهي دوازده تا پانزده سالگي يعني حدود 3 سال هر روز در نماز جماعت و سخنراني هاي ايشان شرکت ميکردم.
... در سال 1975 ما بيروت را ترک وبه روستايمان بازوريه در جنوب لبنان برگشتيم که در کنار شهر صور قرار دارد. من از روستايمان به صور مي رفتم و مخصوصا روزهاي جمعه براي شرکت در نماز جمعه، در آن جا با سيد محمد غروي آشنا شدم و آقاي غروي علي رغم سن و سال کم من خيلي با محبت و لطف با من برخورد مي کردند. در نتيجهي اين آشنايي به زيارت نجف اشرف و تحصيل در حوزهي علميهي آن جا علاقه مند شدم.
در پانزدهم کانون الاول 1976 به نجف رفتم. سيد محمد غروي براي معرفي من به سه تن از علماي بزرگ نجف نامه نوشت، يک نامهي مهم به شهيد آيت الله سيد محمد باقر صدر و دو نامهي ديگر خطاب به شهيد سيد محمد باقر حکيم و حضرت آيت الله سيد محمود هاشمي شاهرودي.
... فرداي روزي که به نجف رسيدم رفتم سراغ دوستم شهيد شيخ علي کريم که از لبنان مي شناختمش. گفتگ کسي را معرفي کن که پيش آقاي سيد محمد باقر صدر ببردم. گفت يک نفر هست که مي تواند اين کار را بکند و قراري گذاشتيم. شهيد سيد عباس موسوي [دبير کل سابق حزب الله لبنان] بود. من با شهيد سيد عباس آن جا آشنا شدم.
با هم رفتيم منزل شهيد سيد محمد باقر صدر تعجب کردم وقتي ديدم براي ديدن ايشان نيازي به وقت گرفتن نيست. اجازه خواستيم و رفتيم خدمتشان ايشان را خصوصي ملاقات کرديم. من نامهي آقاي غروي را به شان تقديم کردم. ايشان با اين که من شانزده سال بيشتر نداشتم، نامه را با توجه و عنايت مطالعه کردند.
حدود نيم ساعت با من حرف زدند. از اوضاع لبنان و جنوب لبنبن و امام موسي صدر و بعضي علما پرسيدند و از پاسخ هاي من خيلي راضي و خوشحال بودند. بعد مرا به شهيد سيد عباس موسوي سپردند. يادم هست که در پايان جلسه از من پرسيدند «پول داري؟» گفتم: «مقداري داشته ام و تمام شده است.»ايشان مبلغي پول به آقاي سيد عباس دادند و گفتند «با اين پول عمامه و عبا و لباس و کتاب بخر و يک اتاق برايش جور کن و خودت به امورش رسيدگي کن »
... من از شهيد صدر خيلي تاثير گرفتم. به ايشان خيلي علاقه داشتم. فقط نه از جهت علمي و فکري مسائلي که براي ايشان جاي گاه بسيار والايي مي ساخت، بل که در آن سن جواني تواضع ايشان خيلي بر من تاثيرگذار بود. يک مرجع بزرگ نجف با جواني روبه رو شده بود که از لبنان آمده هنوز طلبه هم نشده و ميخواهد تازه طلبه شود، ولي به او وقت مي دهد و با حوصله به جزئيات وضع زندگي و تحصيلش توجه مي کند. اين برايم خيلي مهم بود.
... بعد از اين که به لبنان برگشتيم و انقلاب اسلامي در ايران اوج گرفت، امام خميني ره از نجف به فرانسه رفتند، همان زمان با ايشان هم آشنا شديم.
چيزي که موضوع را بيشتر تقويت کرد،اين بود که مرجع تقليد ما که از او تبعيت مي کرديم و شخصيتي که بيش از همه به او دل بسته بوديم، يعني شهيد سيد محمد باقر صدر در همان روزهاي آغاز انقلاب بيانيه اي صادر کردند و با لحني صريح امام را تاييد نمودند و آن جملهي معروف را گفتند که « در خميني ذوب شويد، همان طور که او در اسلام ذوب شده است » هم امام به حق شايستهي اين مقام و موقعيت بود و هم استاد و مرجع ما به اين موضوع تاکيد کرده بود، بنابراين از آن به بعد شخصيت محوري در زندگي من و فکر مي کنم ميليون ها نفر ديگر مثل من شخصيت امام خميني ره بود.
بعد از آن در جريان ارتباط با مسئولين جمهوري اسلامي ايران و خصوصا بعد از شکل گيري حزب الله، مرحلهي جديدي شروع شد ؛ حوالي سال 1988 آشنايي با آيت الله خامنه اي همين زمان اتفاق افتاد. اوايل دوران رياست جمهوري ايشان بود. از همان آغاز ارتباط و اشنايي، توجه و لطف ايشان به ما و مجموعهي طلاب و علماي مجاهد با عث شد تا از شخصيتشان تاثير زيادي بگيريم. اين ارتباط بعد از رحلت امام و به عهده گرفتن رهبري انقلا توسط ايشان قوي تر شد. شخصيت هاي اصلي محوري اي که من به شدت در زندگي از آنها متاثر بودم و تا همين حالا در زندگي من نقش اساسي داشتهاند، همينها بودند.
گاهي در سخن راني هايتان ادبيات و زبان شما خيلي شاعرانه مي شود.... آيا شما کتاب هاي ادبي و شعر زياد مي خوانيد ؟
راستش من شعر و ادبيات را دوست دارم، ولي متاسفانه سالهاست امکان خواندن شعر و مطالعهي مجموعهي آثار ادبي را پيدا نکرده ام.
پس اين شور و حماسهي عجيب و لحن نثر آهنگين که در سخنرانيهاست از کجا ميآيد ؟ اگر کسي از نزديک تواضع و روحيه عاطفي و آرام شما را ديده باشد، باور نميکند اين کسي که دارد اين طور با شور و حرارت مي خورشد، شما باشيد. آيا رمز و رازي هست که کسي نمي داند ؟
نه، سر خاصي در کار نيست ولي من معتقدم بايد سخن گفتن ما براي خداي متعال باشد که البته اين حالت شخصي نيست. يک مسالهي عمومي است. هر کسي براي خدا حرف بزند و انشاء الله براي جلب توجه و تحسين و خوش آيند ديگران و خود نمائي و... نباشد و عمل، يک عمل خالص براي خدا باشد. با توکل به خدا باشد و از خدا کمک و ياري خواسته باشد که خدايا به من کمک کن که حق را بر زبان آورم و مساله را به خوبي به مردم منتقل کنم و « ما توفيقي الا بالله عليه توکلت و اليه انيب» در اين موقعيت بر اساس وعده الهي و بر اساس تجربه، خداوند متعال انسان را ياري مي کند.
من اين موضوع را با بسياري از برادران که حالت هاي مشابه داشته اند مطرح کرده ام. بسياري از افکار و مسائلي که گاهي در هنگام سخن راني بر زبان مي آيد، ممکن است قبلا آماده نشده باشد و روي کاغذ نيامده باشد.
انسان احساس ميکند موضوعات جديدي به نظرش مي رسد و گاهي حتي ادبيات مورد استفاده هم پيش بيني شده نيست. مثلا من يادم هست براي سخنراني آزاد سازي جنوب در سال 2000 به بنت جبيل رفتم و صحبت کردم و اگر خدا قبول کند معتقدم در آن چه گفتم اخلاص داشتم و دلم ميخواست حق بعضي بزرگان را نسبت به مقاومت ادا کنم. چند روز بعد يکي از دوستان آمد و گفت: «يک معلم در قلان دبيرستان بخشي از سخن راني تو را انتخاب کرده و به دانش آموزان داده تا آن را از جهت بلاغت تشريح کنند و استعاره و تشبيه و جناس و امثال اين ها را بيابند» من به او گفم: « اما من يک سخن راني کالما عمومي و مردمي کردم. متن آن متن ادبي نبوده. » گفت «اين متن سخن راني شماست، نگاه کنيد !» موقعي که من متن را خواندم، تعجب کردم و گفتم: « اين ها را من نگفته ام ! اصلا يادم نيست من با اين زبان ادبي و دقيق صحبت کرده باشم.» ولي همين طور بود. اين جا حرف از سر خاصي نيست. من در خن راني، در موضع گيري سياسي و در هر چيزي وظيفه اي شرعي ام را انجام مي دهم. اين چيزي است که از امام خميني ره ياد گرفته ايم و مقام معظم رهبري هم در ديدارها و رهنمودها، هميشه بر اين موضوع تاکيد داشته اند. وقتي وظيفهي شرعي ام را به خاطر خدا و در محضر خدا و در راه خداوند انجام بدهم و اخلاص و صداقت داشته باشم و از خداوند متعال کمک بخواهم [خداوند قطعا ياري خواهد کرد] کمک خدا فقط مال جنگ نيست. در هر چيزي کمک از خداست به خاطر اين که انسان به خودي خود عجز محض و فقرمحض است و غني مطلق و قادر مطلق خداي متعال است. پس موقعي که شما از خدا کمک بخواهيد و يقين داشته باشيد که خدا کمک مي کند و توفيق ميدهد، اين موضوع را خواهيد ديد. در جنگ اين حقيقت را لمس مي کنيد در سخن راني لمس ميکنيد. در اتخاذ موضع سياسي هم اين حقيقت را لمس مي کنيد.
بعد از [اين که در حزب الله تازه تاسيس فعاليت خود را شروع کرديد (يعني قبل از شهادت سيد عباس موسوي دبيرکل حزب الله)] ديگر درس را کلا رها کرديد ؟
علي رغم مسئوليت هايي که در حزب بر عهده داشتم و تقريبا تمام وقتم را مي گرفت، تصميم گرفتم درسم را ادامه بدهم هر چند که در پي اشغال گسترده و هجوم سراسري اسرائيل ناچار شدم درسم را موقتا کنار بگذارم، ولي هفت سال بعد در سال 1989 شرايط دوباره براي ادامهي تحصيل مناسب شد و از اين رو با موافقت حزب براي پايان تحصيلاتم به قم رفتم و به طور طبيعي حتي در آن شرايط هم شايعه پردازان دست از کار نکشيدند و [طبق معمول حرف هاي نادرستي نقل مي کردن] و مي گفتند آقاي نصر الله به خاطر اختلاف و درگيري با مديران حزب از لبنان رفته است.
چه شد که دوباره از قم به لبنان برگشتيد ؟
در پي اوج گرفتن اختلافات با جنبش امل و وقوع درگيريهاي مسلحانه در منطقهي بقاع احساس کردم واجب است به لبنان برگردم و به طور طبيعي نظر دوستان حزب الله هم همين بود و براي همين باز هم نتوانستم از فرصت بهره بگيرم و درس ها را تا آن حدي که دلم مي خواست ادامه دهم و حالا علاقهي اصلي من اين است که برادران بارم را قدري سبک کنند و مرا از سمت دبير کلي معاف بدارند تا بتوانم به حوزهي علميه برگردم و مطالعات و پژوهشهايم را دنبال کنم.
گويي شما پرهيز داريد از اين که در مورد فرزندتان از موضع يک پدر سخن بگوييد و سعي مي کنيد از او حداکثر در کنار بقيه شهدا ياد کنيد. آيا اين موضوع به خاطر مسئوليت تشکيلاتي شما يا ملاحظات سياسي است ؟
بالاخره شما پدر هستيد و در عکس هايي که موقع خداحافظي او با شما قبل از عزيمت گرفته شده اين رابطهي لطيف و احساس انس کاملا مشهود است ؛ گرچه او در وصيت نامهي خود باز هم از شما قبل ار رابطهي پدري به عنوان نائب ولي امر و رهبر ديني ياد ميکند ولي به هر حال شما زماني با او خداحافظي کرديد و با اختيار و انتخاب او را روانهي جبههه کرديد يا به تعبير خودتان راه را برايش باز گذاشتيد. درحالي که در همهي جريان هاي سياسي و طايفه اي لبنان پسرها و مخصوصا پسران ارش جاي پدران را ميگيرند، ولي فرزند شما شهيد شده است.
حساسيت و ملاحظات مختلفي وجود دارد... خبر شهادت سيد هادي و سه نفر از دوستانش روز جمعه رسيد. روز بعدش يک همايش بزرگ در پشتيباني از مقاومت داشتيم و در برنامه چنين پيش بيني شده بود که در آغاز برنامه به مناسبتي ذکر مصيبت حضرت سيد الشهداء و عزاداري باشد.
زماني که خبر شهادت سيد هادي اعلام شد، من سعي کردم بخش عزاداري از برنامه حذف شود تا مبادا بعضي فکر کنند اين بخش اختصاص براي سيد هادي و دوستانش اضافه شده. [چون فکر مي کردم در آن شرايط] اين شيوهي مناسبي براي استقبال از شهدا نيست، براي شهيد نبايد گريه و زاري کرد، بل که شهيد الگو و نمونه و منبع عزت و سربلندي است[و شايد کساني که با اين فرهنگ آشنا نباشند گمان کنند گريه هاي ما از موضع ضع است.] به هر حال من بايد بعد از ذکر مصيبت سخن راني مي کردم. وقتي بالا رفتم يک باره ده ها دوربين تلويزيوني با لامپ هاي بزرگ و نورهاي قوي روبه رويم قرار گرفت. حرارت بيش از حد تحمل بود. مخصوصا با توجه به اين که اين پروژوکتورها حرارت زيادي دارند و جلوي ديد را هم مي گيرند و اين مشکل در مورد کسي که مثل من عينک داشته باشد شديدتر است.
سخنراني را آغاز کردم و طبق معمول صحبت کردم، اما در يک لحظه احساس کردم ديگر هيچ چيزي را نمي بينم چون عرق از صورتم سرازير بود و شيشهي عينک را گرفته بود. خواستم دست دراز کنم و از جعبه دستمال کاغذي روي ميز جلويم دستمال بردارم و عرق را پاک کنم – لا اقل از شيشهي عينک – ولي دستم پيش نرفت، چون فکر کردم در ميان اين دوربين هايي که در حال فيلم برداري هستند حتما بعضي ها فيلم را در اختيار شبکه هاي مختلف از جمله شبکه هاي تلويزيوني اسرائيل قرار مي دهند و در اين صورت همه تصور ميکنند من دارم اشکم را پاک ميکنم نه عرق را و [از اين صحنه سوء استفاده تبليغاتي زيادي خواهد شد]. ترجيح دادم حتي اگر در قطرات عرق غرق شوم، تصوير يک پدر دردمند از کشته شدن فرزند را در اختيار دشمن نگذارم که پشت تريبون در حال گريه است، در حالي که ديگران را به شهادت و جهاد دعوت مي کند. من کسي نيستم مگر يکي از شمار فراوان خانواده هاي شهدا... الان بسياري از فرماندهان و رهبران حزب الله بچه هايشان در جبهه هستند ولي شهيد نشده اند، بعضي از مسئولان حزب الله هم خودشان در جبهه بوده اند و هستند و هم فرزندانشان. ترکيب حزب الله اين طوري است ولي شهادت سيد هادي به خاطر اين که در تشکيلات بالاترين مسئوليت با دبير کل است و او بايد امضاي نهايي را بکن [متفاوت تر بود] اين وضع حزب الله است. اين مقاومت و فرهنگ مقاومت است. فرهنگ مقاومت اين است که فرزندان رهبران و روساي حزب الله هم به جبهه مي روند و من و مادر و خانواده و نزديکان اين شهيد هم مثل همهي خانواده هاي شهدا اين را به حساب خدا ميگذاريم و به آن افتخار مي کنيم و آن را مايهي عزت خودمان ميدانيم.
تازگيها دو جلد کتاب از من منتشر شده است: ۱. توسل و تبرک؛ ۲. شفاعت و زيارت. البته ما كه از خودمان چيزي نداريم كه منتشر بكنيم يا نكنيم. مجموعه مطالعاتي است كه در كتابهاي آيتالله سبحاني داشتهام درباره وهابيت و به صورت پرسش و پاسخ، سؤالات متداوال درباره وهابيت را با نگاهي به كتابهاي ايشان پاسخ گفتهام. زحمت انتشار اين كتابها به عهده كانون انديشه جوان پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي بوده است كه البته سه سال پيش آنها را آماده كرده بودم. آقايان «مهدی صنیعی» و «صدرالسادات دزفولی» هم در گزينش و بررسي كتاب كمككار من بودهاند.
اگر توفيق، رفيق راهمان شد مطالبي درباره وهابيت آماده كردهام كه تقديم ميكنم.

این روزها خیلی به یادش میافتم. اصلا وقتی هوا بارانی است انگار دل دیگر مال خودت نیست. اختیار حواست را نداری. البته آن روز هوا بارانی نبود. گرم بود. داغ. آتش میبارید از آسمان. آن روزها هم زیاد اختیار خودمان را نداشتیم. راه تازه باز شده بود و هر کسی را که میدیدی میزد توی حالت که: نه بابا، تو هنوز کربلا نرفتی؟!! همه رفتند. الانه که راه بسته بشهها. نامردها انگار نقطهضعف ما را پیدا کرده بودند. من هم توی آن بحران کاری، یک شبه همه کار و بارم را رها کردم و با یکی از دوستانم راه افتادم. ...
پیاده، عقل که نداشتیم انگار، با دمپاییای که آخر راه هیچ از آن نمانده بود. دیوانه به تمام معنای کلمه. حالا بگذریم از خاطرات و مخاطرات و غیرهاش که نزدیک بود هلاک بشویم از تشنگی و میدان مین و ... و.... و... و چه حالی میکردیم از اینکه پیاده آمده ایم زیارت و کلی هم منت سر اربابمان گذاشتیم.
این داستان خیلی دیگر از کسانی است که آن روزها رها شده بودند توی این بیابانها و دیوانهوار زده بودند به کوه و کمر. داستان من فقط نیست که کلی نفسم حال آمده بود که یعنی معنای تشنگی را فهمیدم. داستان خیلیهای دیگر است. باران که میآید نمیدانم چرا یاد کربلا و داستان اولین زیارتمان میافتم. یاد آن پیرمرد نابینایی میافتم که توی این مسیر سنگلاخ و خطرناک، سیل نگاههای حیرتانگیز اطرافیان را با آن چشمهای نداشتهاش تحمل میکرد. و وقتی رسیدیم و دیدیم که عراقیها هم حتی این پیرمرد را میشناسند تازه فهمیدیم که بار چندمش بوده که پیاده میآمده زیارت!
بعضی موقعها که غرور کارهایمان دارد سرمان را روی گردنمان بلند میکند، دور و برمان را نگاه کنیم. زیادند کسانی که یادمان بیندازند هیچ کاری نکردهایم و حالمان را بگیرند و قیافهمان را عوض کنند.
-
پیشترها بخشی قابل توجهی از عمر گرانمایه را صرف یهودشناسی یا صهیونیسمپژوهی (همان دشمنشناسی خودمان) کردهام. محصول این تلاشهایم چند عنوان مقاله و یکیدو کتاب شد. حدود سال ۱۳۸۱ بود که لابهلای تحقیقاتم به شخصیتی برخوردم به نام امیر توکل کامبوزیا؛ میشود گفت بزرگترین صهیونیسمشناس خاورمیانه. بیشتر از همین که نوشتم چیزی دستگیرم نشد. نه توی اینترنت، نه توی کتابخانه و نه از هیچ جای دیگر. تنها چیزی که میدانستم این بود که به زاهدان تبعید شده و تا آخر عمر همان جا مانده است.
با کلی پرسوجو و گشتوگذار البته پردردسر، تلفنی از خانواده پرجمعیت ایشان پیدا کردم. خانمی گوشی را برداشت. بعد از عرض ادب، گفتم: من درباره امیر توکل کامبوزیا تحقیق میکنم. ایشان را میشناسید؟ همسرش بود. یک ساعتی با ایشان صحبت کردم و اطلاعات ارزشمندی از زندگی و شهادت این مرد بزرگ دستگیرم شد. فهمیدم کتابخانهای دارد در شش کیلومتری زاهدان که انباشته از کتابهای ارزشمند است و بر برخی از آنها حاشیههایی ارزشمندتر هم زده است. تلفن کتابخانه را گرفتم که دختر امیر توکل، متصدی آن شده بود و چراغ پدر را روش نگهداشته بود. حاصل این گفتوگوها و آشناییها، برایم بسیار ارزشمند بود. شاید برای شما هم.
شاید بعدها نظرم برگشت و خیلی از اطلاعات بهدست آمده را منتشر کردم!
امیر توکل کامبوزیا، در سال 1283 در تهران متولد شد.
تحصیلات عالیاش را در دانشگاه تاشکند، رشته فیزیک گذراند. این تحصیلات در بحران انقلاب روسیه ناتمام ماند و او به ایران بازگشت. کامبوزیا، دوره مدرسه نظام را به مدیریت و استادی کلنل محمدتقی خان پسیان سپری کرد و به علت شناختی که کلنل پسیان از وی پیدا کرد، او را به ریاست «تلگرافات و مرموزات» خود انتخاب کرد. کامبوزیا پس از شهادت کلنل، به سیستان و بلوچستان تبعید شد. این تبعید، بعدها به تصمیم وی برای زندگی همیشگی در زاهدان منجر شد. او تا زمان فوت، ضمن تلاش در عرصه کشاورزی، کلیه وقتش را به مطالعه، تالیف و تبلیغ گذراند. کامبوزیا به زبانهای فرانسه، آلمانی، انگلیسی، روسی، عربی و ترکی تسلط داشت و شمار ترجمه ها و تالیفاتش که بیشتر آنها هنوز منتشر نشده اند، به حدود هشتاد جلد میرسد. نوشتههای وی طیف وسیعی از موضوعات شامل فیزیک، تاریخ، دین، جغرافیا و کشاورزی را در برمیگیرد.
از استاد کامبوزیا، مزرعه و باغستانی سرسبز و خرم به وسعت 170 هکتار در شش کیلومتری زاهدان و در دل کویر خشک و شوره زار باقی مانده است که به «کلات کامبوزیا» شهرت یافته است. در این کلات، کتابخانه ای با حدود 15 هزار جلد کتاب قرار دارد که کتابخانه شخصی و محل مطالعه و تحقیق استاد کامبوزیا بوده است و آرامگاه ابدیش نیز در کنار آن قرار دارد. کامبوزیا در بدو تبعید به سیستان، در انجمن حقایق اسلامی که یک انجمن سیاسی مخفی بود فعالیت می کرد و در زاهدان، انجمن دانش پژوهان اسلامی را بنیان گذاشت. وی همچنین در محل زندگی خود، جلسات تفسیر قرآن برگزار می کرد و به تعلیم مفاهیم اسلام با توجه به نیازهای روز می پرداخت. اشتغال همزمان کامبوزیا به کشاورزی و تحقیق، باعث می شد که وی با وجود خستگی، شبها تا پاسی از شب برای مطالعه بیدار بماند و برای جلوگیری از غلبه خواب آلودگی، چشمهای خود را با دارو بشوید
دانشمندان و محققاني كه در مزرعه سرسبز او به ديدارش رفته و پاي صحبتش نشستهاند همگي اظهار شگفتي كردهاند؛ حتي عدهاي از آنان به نحوه كشاورزي ايشان غبطه خوردهاند. پروفسور «ايتالو» از برجستهترين دانشمندان كشور ايتاليا، پس از ديدار از مزرعه كامبوزيا گفته بود: تا به حال سابقه نداشته كه در كوير ارتفاع يونجه به صد و هشتاد سانتيمتر برسد.
و در جاي ديگري ميگويد: استاد كامبوزيا در كشاورزي يك نابغه است و بعضي از چغندرهايي كه كاشته وزن آن به بيست و دو كيلو ميرسد و اين در كشاورزي يك كشت اعجابانگيز است. استاد كامبوزيا علاوه بر كار كشاورزي كتابخانهاش را نیز در كنار مزرعهاش بنيان نهاد كه به حق ميتوان آن را گنجينهاي در دل كوير دانست. هر چند باور همچون كاري مشكل به نظر ميآيد، اما اين اقدام واقعيت داشته و اين كتابخانهي ارزشمند و غني به دست او در كوير لميزرع زاهدان بنا گرديده است. اين ميراث غني ميتواند به يك مركز فرهنگي بسيار مناسب تبديل شود و پارهاي از نيازمنديهاي پژوهشي را تأمين كند. در اين كتابخانه، تعداد زيادي كتابهاي خطي نفيس وجود دارد كه با تلاش استاد جمعآوري شده است.
در گزارشهای ساواک به ارادت او به امام خمینی اشاره شده است. کامبوزیا با کمک شاگردان و فرزندانش، به پخش رساله و تکثیر سخنرانیهای امام خمینی مبادرت میورزید و شاگردانش را به پیروی از رهنمودهای امام تشویق میکرد. اما آن ویژگی که او را در میان مبارزان علیه رژیم طاغوت، متمایز می کرد، توجه خاص وی به صهیونیسم و نفرت فراوانش از آن بود. معروف است که وی نام سگ مزرعه خود را «گلدا مایر» گذاشته بود! این نفرت، پشتوانه ای از تحقیق داشت و با افشاگری مستند، همراه بود.
کامبوزیا معتقد بود که برای تحقیق در تاریخ، همواره باید نقش یهود در تحریف تاریخ را مد نظر داشت. وی، بر پنهانکاری و نهانروشی، به عنوان یکی از تاکتیکهای یهود تاکید داشت و میگفت: «این قوم، خود را در لباس مردم مستتر میکنند و به عقیده مردم میزبانشان تظاهر میکنند، ولی در باطن جهود هستند.» او تمدن غرب را یهودزده تبیین میکرد و ریشه لیبرالیسم را در فراماسونری و یهود میدانست. با افشاگری در مورد یهودیالاصل بودن افرادی همچون محمدعلی فروغی و سعید نفیسی، تالیفات آنها را القائاتی از یهود میدانست. در زمانهای که کمتر کسی از همکاری صهیونیستها با هیتلر خبر داشت و در مورد آن سخن میگفت، وی از سرمایهداران صهیونیستی نام می برد که در به روی کار آمدن هیتلر و تقویت وی نقش داشتهاند. کامبوزیا، هویدا، نخست وزیر وقت را یک صهونیست میدانست و شاه و درباریان ایران را از عوامل یهود معرفی میکرد.
استاد کامبوزیا حاصل تحقیقات خود درباره صهیونیسم را در کتابی 900 صفحهای با عنوان «تاریخ صهیونیسم بینالمللی» به نگارش درآورده بود. ساواک در زمستان 1349، در یورشی که به کتابخانه وی برد، دستنویسهای این کتاب را قبل از چاپ، به همراه بسیاری دیگر از نوشتههایش به سرقت برد و نابود کرد. (بنا بر بعضی تحقیقات و اطلاعات حقیر، این کتاب هنوز موجود است و در یکی از کتابخانههای اسرائیل نگهداری میشود) افزون بر این، چهار هزار عنوان از پانزده هزار کتاب موجود در کتابخانه مفقود شد که بعدها در کاوشهای اطراف کتابخانه، خاکستر برجای مانده از آن کشف شد. ساواک در این یورش، استاد کامبوزیا را به بهانه فعالیت سیاسی، بازداشت کرد، ولی بعد از سه هفته به علت شهرت علمی و محبوبیت او در بین مردم، مجبور به آزادیاش شد.
کامبوزیا سرانجام در 24 مهر 1353 در حالی که در سلامت کامل به سر می برد، از دنیا رفت. در آن زمان مردم زاهدان، علت فوت او را مسمومیت بهدست ماموران ساواک تلقی کردند. و درست هم بود. در آن روز دو سناتور شاهنشاهی میهمان کامبوزیا می شوند و از وی برخی اسناد رابطه دربار و شاه با یهود را طلب می کنند. و در این میانه، پس از مسموم کردن ایشان و سرقت اسناد، شهر را ترک می کنند.
محبوبیت کامبوزیا در بین مردم، اعم از شیعه و سنی چنان بود که بعد از اعلام خبر درگذشت وی، شهر زاهدان یکپارچه تعطیل شد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، دادگاه انقلاب، شهادت او را تایید کرد و یکی از اتهامات رئیس ساواک زاهدان که منجر به اعدامش شد، اقدام به قتل امیر توکل کامبوزیا بود.
از شاگردان برجسته استاد کامبوزیا در حوزه صهیونپژوهی، می توان به «شمس الدین رحمانی»، نویسنده کتابهای «جنایت جهانی»، «فرهنگ و زبان»، «نظام نوین جهانی»، «لولای سه قاره»، «ماهیت سازمان ملل» و... اشاره کرد.
از مرحوم كامبوزيا آثار و تأليفات ارزشمندي به جاي مانده است. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
1. كتابي تحت عنوان موضوع شرق در 5 بخش. به نظر ميرسد كه اين كتاب، ترجمه و اقتباسي از يك متن فرانسوي باشد.
2. رسالهاي با عنوان «درباره عقايد مذهبي يونان»
3. رسالهاي درباره تاريخ يونان
4. دو رساله ناتمام در باب منطق كه حاوي واژهنامه فرانسه و عربي در اصطلاحات منطقي است.
5. يك رساله درباره كتاب شفاي اين سينا
6. رسالهاي ناتمام درباره فلسفه طب
7. ترجمهاي از زبان فرانسوي درباره زيست شناسي و مسئله حيات
ـ کتابی هم درباره این شهید بزرگ با عنوان «کامبوزیا دانشمندی ناشناخته»، به قلم محمود رفعت به چاپ رسیده است.
دخترم کیک میخواست. گرسنه بود خب. ایستادم. رفتم داخل مغازه و از همان کیکهای همیشگی برداشتم و صد تومان گرفتم طرف فروشنده. فروشنده نگاهی کرد و گفت: ببخشید، صدوپنجاه تومان میشه. با خودم گفتم: لابد اینجا بالاشهر است و پول کلاسش را میخورد، نوش جانش. (البته غر هم میزدم که این مردم به یک لقمه نان حلال خودشان قانع نیستندها). فروشنده ادامه داد. آقا همین دوسه روزه پنجاه تومان گران شده!!!
دو دوتا چهارتا.
چهارچهارتا شانزده تا.
البته مستحضر که هستید؟ خیلی هم نمیشود به این حساب و کتابها تکیه کرد. یکی مثل دکتر لطفیزاده، استاد دانشگاه برکلی آمریکا، پیدا میشود و نظریه منطق فازی را ارائه میدهد و همه رشتههایت را پنبه میکند. چطور؟ بله، لپ مطلب، میگوید: برادر من، خواهر من، همیشه هم که دو دوتا چهارتا نمیشود، دودوتا در اکثر مواقع چهارتا میشود. نظریه جالبی است. خودتان بروید دنبالش پیدایش میکنید با یک جستجوی ساده در گوگل.
غر زدن که دلیل نمیخواهد. حرف بیربط زدن هم.
برگردیم به مغازه. دلم برای مردمی سوخت که...
بی خیال، اقتصاد ما خیلی پیرو منطق فازی نیست؟
همه جا امن و امان است (البته فعلا). قید فعلا، از اول تاریخ بوده و هست. اینکه در کوچهها جار میزدند که آسوده بخوابید همه جا امن و امان است، همان هم قید فعلا درش مستتر بوده یک جورهایی. مگرنه دزدها و راهزنها که بیکار نمینشستند. خلاصه عرض کنم. همه جا امن و امان است، دو معنا دارد: ۱. هیچ خبری نیست در مملکت و آقایان همه با هم تفاهم سیاسی رسیدهاند توی این دوره نزدیک به انتخابات؛ و بالکل مدینه فاضله درست شده و دولت کریمه؛ ۲. برخلاف نظریه اولی، نه خیر، جامعه بدجوری گرگی است و همه با چشم باز خوابیدهاند و منتظرند آن یکی خوابش ببرد و بریزند خودش و جناحش را تکه پاره کنند.
این وسط، ما که نه گرگیم و نه اهل سیاست. از این چرخشها و سکوت و دعواهای سیاسی هم مملکت زیاد دیده. بیتجربه نیستیم.
اميرالمؤمنين مىفرمود: «و لايحمل هذا العلم الّا اهل البصر و الصّبر»(نهجالبلاغه، خطبهى 173)؛ اول، بصيرت، هوشمندى، بينايى، قدرت فهم و تحليل، و بعد صبر و مقاومت و ايستادگى. از آنچه كه پيش مىآيد، انسان زود دلش آب نشود. راه حق، راه دشوارى است.
تمام قدرتمندان و ستمگران عالم آمدند، بر تل باطل چيزى افزودند. همهى شيطانصفتان در طول تاريخ و در زمان ما آمدند، بر اين سد باطل - كه مقابل راه اميرالمؤمنين و بندگان خدا را مىگيرد - چيزى اضافه كردند. حق مىخواهد اين تل را از سر راه بردارد و اين سد را بشكافد؛ كار آسانى نيست، كار سختى است. تحمل و صبر و ظرفيت و رجوع به قدرت نفسانى و جوشندگى از درون لازم دارد، تا انسان بتواند راه حق را برود. البته وقتى كه انسان توانست راه حق را هموار كند، آنوقت زندگى، زندگى لذتبخشى است. زندگىيى كه در آن ظلم نباشد، زندگىيى كه در آن زورگويى نباشد، زندگىيى كه در آن تحميل نباشد، زندگىيى كه در آن شيطان بر اعمال و افكار انسان مسلط نباشد، زندگى بسيار روحانى و معنوىيى است. (مقام معظم رهبری،۲۶ /۱/۷۰)
جوانتر که بودیم، آمدورفتمان به خانه زیاد حساب و کتابی نداشت. حجره طلبگی بود و دوستانی که با هم خوش بودیم، یک دفعه دنگمان میگرفت و پنج دقیقهای تصمیم میگرفتیم برویم مشهد. و میرفتیم. موبایل هم که نبود پدر و مادرمان را خبر کنیم. یک هفته بعدش زنگ میزدیم که از جوار بارگاه ملکوتی آقا، نایب الزیارهایم. مادر بود دیگر، و ما هم جوان خام. دلش میشکست که چرا خبر نمیدهی کجا میروی؟ نگرانت میشوم و دلم هزار راه میرود. من هم روی خامی خودم، نصیحتش میکردم که مادر جان بیخیال، نگران چی هستی آخه. بادمجان بم که آفت نداره. و مادرم میگفت: بگذار بچهدار بشوی، پدر بشوی، آن وقت تازه شاید بفهمی که مادر نگران است یعنی چه؟
راست میگفت مادرم. بعضی چیزها را فقط باید تجربه کنی تا بفهمیشان.
حضرت پيامبر(صلیالله علیه و آله) در پندی به اباذر غفاری می فرمايد: يا اباذر، اغتنم خمساً قبل خمس: شبابک قبل شیبک، و صحتک قبل سقمک و غناک قبل فقرک و فراغک فبل شغلک، و حیاتک قبل مماتک.
ای ابوذز، قبل از پنج چیز قدر پنج چیز را بدان، قبل از پیری قدر جوانی، قبل از بيماری قدر سلامتی، پیش از نداری و فقر قدر داشتهها و بینیازی، و پیش از گرفتاری قدر فراغت و آزادی، و قبل از رفتن از اين دنیا قدر زندگی را.
یادداشت برادر عزیزم تقی دژآکام را توی وبلاگش می خواندم که داستان صاحب وبلاگ شدنش را نوشته بود که عینهو هلو یک وبلاگ درست کرده و بعد از یک سال، کلی یادداشت و اثر از خودش جا گذاشته بود. هنرش توی این بود که راحت وسوسه ام کرد برای ساختن این وبلاگ.
داشتم دنبال یک اسم مناسب می گشتم. از اسامی میوه ها و سبزی ها بگیر تا آمال و آرزوها و اشیاء دوروبرت، هر کدام را امتحان کردم، قبلا انتخاب شده بود. چند لحظه ای از پای لپ تاپم بلند شدم و محمدجواد امینی آمد نشست پشت دستگاه. وقتی رسیدم که دیدم اسم وبلاگ را ثبت کرده است: غرغرو...
هنوز که وبلاگ نویس نشده ایم و کل بازدیدکننده وبلاگ هم خودمانیم، بگذار وبلاگ نویس بشویم، ببین چکار می کنیم. سلطان و شبان را که یادتان هست؟ (حواسم هست که تنها خواننده وبلاگ خودمم) وقتی سلطان به ضرورت لباس شبانی پوشیده بود و رفته بود روستا جای آن روستایی بخت برگشته و آن روستایی هم رفته بود جای آن سلطان از آن بخت برگشته تر. سلطان که عادت کرده بود به پرخوری و خوب خوری، می رفت مرغ اهالی روستا را می گرفت و کباب می کرد و نوش جان می کرد. غافل از اینکه مردم دنبال دزد مرغانشان اند و دام گسترده اند. بالاخره به دام افتاد. یک فصل مفصل کتکش زدند و حالش آوردند. (لابد می گویی خوب حالا که چی حرف بی ربط می زنی؟ نه. گوش کن بی ربط نیست، شاید هم ربطش در بی ربطی است. نمی دانم. گیر نده). سلطان که تا به آن روز چنین کتک مفصلی نخورده بود، زیر مشت و لگدها می گفت: «بگذار پایمان به قصر برسد، یک آبادی این طرفها نمی گذاریم بماند.» (حالا دیدی مربوط بود؟) بگذار پایمان به وبلاگ نویسی باز شود...
