تبليغاتX
قـمـقـمـه

ريزش خواص، خيلي غم‌انگيز است
تاريخ: چهارشنبه نهم دی 1388 ساعت :18:27

پاي روضه كه مي‌نشيني، يا نه، كتاب تاريخي که به دست مي‌گيري، با خواندن تاريخ علي(ع)، به داستان ابوموسي اشعري، عالم بي‌طرف آن عصر كه مي‌رسي، غصه در دلت جاگير مي‌شود. به داستان طلحه و زبير كه مي‌رسي، حسرت مي‌خوري بر شمشيرزنان پرآوازه‌اي كه همراهي‌شان با پيامبر(ص)، در به‌خير ماندن عاقبتشان تاثيري نگذاشت. مالك، تنها ده ضربت شمشير تا تيرك خيمه معاويه فاصله داشت، كاش ياران بي‌بصيرت علي(ع)، قرآن بر سر نيزه را باور نمي‌كردند. كاش عمر سعد و شمر هم مثل حر، توبه كرده بودند؛ كاش... كاش... كاش...

 

به قلم رضا مصطفوی | موضوع: | لينک ثابت |
لعن علي عدوك يا حسين...
تاريخ: دوشنبه هفتم دی 1388 ساعت :19:45

ضريح مطهر حضرت اباعبدلله (ع) در كربلاي معلي

... هذا یوم فرحت به آل زیاد و آل مروان ...

 

به قلم رضا مصطفوی | موضوع: | لينک ثابت |
جمعيت تشييع‌كننده منتظري، چه‌قدر بود؟
تاريخ: شنبه پنجم دی 1388 ساعت :15:21

 البته كه تعداد شركت كنندگان در تشييع جنازه يك مرجع، حالا گذشته از گذشته‌اش، نشان از توجه مردم به دين و دين‌داري دارد. اما در اينجا بنده قصد تكاثر و تفاخر ندارم كه تشييع كدام مرجع شلوغ بود و كدام‌يك خلوت. به ضرورت بحث‌هاي كم‌وبيش غيرمنطقي منتشر شده، صحبت در اين باره را بيهوده نمي‌دانم.

 ۱. جمعيت تشييع‌كننده آيت‌الله منتظري، قبل از تشييع، در خيابان‌هاي ساحلي، ارم و در صحن حرم مطهر پراكنده بودند.

 ۲. هنگام نماز ميت، بيشتر اين جماعت، به دلايل مختلف، از جمله زيارت چهره منور صانعي، جنازه را رها كرده بودند و دنبال ايشان و عده‌اي ديگر از آقايان بودند.

 ۳. بعد از آن نماز كذايي بر پيكر ان‌شاءالله مطهر، كه جزئياتش مفصل است، جمعيت تقريبا همه در خيابان ارم جمع شدند و آن‌هايي هم كه در صحن حرم بودند، همه در يك اقدام هماهنگ، از صحن خارج شدند.

 ۴. كل جمعيت حاضر، خيابان ارم، حدفاصل حرم تا ميدان شهدا را پوشانده بود.

 ۵. طول خيابان ارم، پانصد متر است. عرض ماشين‌روي آن، ده متر = پنج‌هزار متر مربع.

در هر متر مربع، چند نفر مي‌توانند راه بروند؟ حداكثر سه نفر.

3*5000= 15000 نفر

 

۶. بخش زيادي از اين جماعت، به دلايل مختلف، از جمله براي تماشا و رفع خستگي از كار روزانه، كنار خيابان ايستاده بودند و يا داشتند توي جمعيت اين‌طرف و آن‌طرف مي‌رفتند.

۷. بخش بسيار زيادي از جمعيت هم از مقلدان و مريدان مرجع تقليد بودند كه البته اصلا موضع سياسي نداشتند. و از شعارهايي كه داده مي‌شد، اظهار نارضايتي مي‌كردند؛ از جمله اين جماعت، بستگان مرحوم منتظري بودند.

 بنابراين، بر فرض اينكه خيابان مملو از جمعيت باشد، که نبود، و همه به هم چسبيده باشند، كه البته بنا بر محذورات شرعي و غير شرعي، امكانش نبود، حداکثر كل جمعيت پانزده‌هزار نفر بود. و همان گونه گفتم،  بخش عظيمي از آن بدون انگيزه‌هاي سياسي حضور يافته بودند. و البته جمعیتی که شعارهای ساختارشکنانه می دادند در واقع برای تشییع نیامده بودند و هدفشان فقط و فقط بهره برداری سیاسی بود. آن هم از نوع بسیار کثیفش.

 

 

 

 

به قلم رضا مصطفوی | موضوع: | لينک ثابت |
حاشیه‌ي پررنگ‌تر از متن در تشييع جنازه منتظري
تاريخ: سه شنبه یکم دی 1388 ساعت :11:57

اشاره: قم، بارها و بارها عظمت و شكوه اسلام و ارادت مردم ايران به مراجع و بزرگان دين را در مراسم تشييع و بزرگداشت علما، نظاره‌گر بوده است. از جمله اين مراسمات پرشكوه، مراسم آيت‌الله العظمي گلپايگاني، در گذشته نسبتا دور، و مراسم آيت الله العظمي بهجت، در همين چند ماه گذشته است كه هرگز از حافظه تاريخي مردم پاك نخواهد شد. شكوه و معنويت فضاي اين مراسمات،  شايد تا روزها و هفته‌ها در فضاي شهر ديده مي‌شد. اما مراسم آيت‌الله منتظري، به همت جنبش سبز اموي، اين ساختار و بافت ديرين و مرسوم را شكست.

مراسم آيت‌الله منتظري نيز ابتدا به همين سمت‌وسوي پيش مي‌رفت. پس از انتشار خبر فوت، در نخستين ساعات شنبه،  رفت‌وآمد علاقه‌مندان و مقلدان به منزل او آغاز شد. تعدادی از علما و مراجع تقلید، با حضور در منزل وی، با بازماندگان همدردي كردند و پس از ساعتی هم، مقام معظم رهبری پیام تسلیتی كريمانه و بزرگوارانه صادر کردند. در زادگاه آن مرحوم هم عزای عمومی و تعطیل رسمی اعلام شد.

با حضور جماعت سبز از ساعات اوليه صبح، در خيابان ساحلي، و اطراف منزل آيت‌الله منتظري، اوضاع به‌كلي تغيير كرد. گروهي كه به اقصي نقاط بدن خويش، پارچه‌هاي سبز بسته بودند، در اطراف و اكناف، تجمع کرده بودند و شعارهای خود را تمرين مي‌كردند. مقلدان و ارادتمندان كه از شهرهای مختلف، به قم آمده بودند و به‌راستي در سوگ مرجع خود عزادار بودند، با شمار بسياري از سبزها مواجه شده بودند كه با سردادن شعارهای نامربوط، عدم دلبستگی و گرايش خودشان را به مرجعیت و روحانیت نمايش مي‌دادند و معلوم بود كه فقط براي بهره‌برداري و تصفيه‌حساب‌هاي سیاسی آمده‌اند.

و همين بود كه جوّ غالب اينها، در برابر شعار: «عزا عزا است امروز، روز عزا است امروز، مرجع تقلید ما پیش خداست امروز»، شعار ديگري را مطرح كردند و سنت سيئه‌اي را در تشييع يك مرجع تقليد، بنا گذاشتند و فرياد سرنگوني بسيج را سردادند! همان بسيجي كه امام خميني بارها و بارها درباره آن اظهار ارادت و شيفتگي كرده بود. و اين كريه‌ترين و زشت‌ترين بهره‌برداری سیاسی، از تاريخ مرجعيت بود.

 

حاشيه‌ها

ساعت هشت و نيم صبح، حاشيه خيابان ساحلي منتهي به منزل منتظري، پر بود از ماشين‌هاي نمره تهران، اصفهان و قم.

 جماعتي كنار رودخانه، منتظر خروج جنازه بودند. معلوم بود عزادارند. جماعتي ديگر دور و بر خانه مرحوم منتظري، جمع شده بودند و معلوم بود كه دنبال جنازه و تشييع نيستند؛ فقط براي اهداف سياسي خاصي جمع شده‌اند.  بیشتر هوادار میرحسن موسوی بودند تا اصلا روحانيت. با سر دادن شعارهایی که ربطی به مراسم تشییع نداشت، جلوي منزل تجمع كرده بودند و گاه‌گداري داد مي‌زدند: يا حسين؛ ميرحسين! یکی از اعضای منزل منتظری به میان‌شان آمد و از آنان خواست تا با حضور در بیت، از دادن شعار پرهیز کنند.

 گشتي توي جمعيت زدم. دو تا ماشين بلندگودار لاي جمعيت بود. يكي داشت قرآن مي‌خواند و يكي ديگر هم داشت شعارهاي سياسي مي‌داد: عزا، عزاست امروز، روز عزاست امروز، ملت سبز ايران صاحب عزاست امروز.

 دختركان بزك كرده كه به زور چادر روي سرشان نگه‌داشته بودند، لاي جمعيت مردها تنيده بودند و نيش‌شان در عزاي مرجع تقليدشان! تا بناگوش باز بود.

 آقاي صانعي، از خانه‌اش كه در همسايگي منزل مرحوم منتظري است، بيرون آمد. عده‌اي دورش جمع شده بودند و شعار مي‌دادند: روحاني واقعي، منتظري، صانعي.

 در سمت پشتي منزل صانعي كه خلوت‌تر از سمت خيابان بود، كتاب‌هايي در تبليغ مرجع عاليقدر جهان تشيع، حضرت آيت‌الله العظمي صانعي! (نه يك كلمه كم، نه يك كلمه زياد) پخش مي‌شد!

 صانعي كه اصرار داشت هر جور شده از لاي جمعيت حركت كند و مردم هم دورش را بگيرند و دست بهش بكشند و ببوسندش! از وسط خيابان حركت مي‌كرد و عده‌اي هم دور و برش داد و بي‌داد راه انداخته بودند كه آقا راه را باز كن! آقا راه را بازكن!

پنجاه متر جلوتر، روي يك بلندي رو به مردم ايستاد و دور و بري‌هايش شعار مي‌دادند: واي اگر صانعي حكم جهادم دهد!

 يكي از اين جماعت رفت جلو و خطاب به صانعي گفت: از خدا بترس. هنوز حرفش تمام نشده بود كه او را زير مشت و لگد گرفتند و تا جا داشت زدندش.

 ساعت 9 صبح، ماشين حامل جنازه، به میان جمعیت رفت و تشییع جنازه آغاز شد. مسیر تشییع جنازه، به سمت میدان شهدا، خیابان ارم و در نهايت حرم مطهر حضرت معصومه(س) بود.

 سحابي، معين، موسوی بجنوردی، طاهری اصفهانی، موسوی لاری، کروبی، عبدالله نوری، محسن رهامی، میرحسین موسوی، عماد الدین باقی، الویری، اردشیر امیر ارجمند، محمد راسخ و البته عفت، همسر هاشمي رفسنجاني و دختر او هم توي جمعيت ديده شده‌اند.

 عزا، عزاست امروز؛ روز عزاست امروز، جنبش سبز ايران صاحب عزاست امروز. مهدي صاحب‌زمان، ريشه ظلم را بكن. اين‌ها آرام‌ترين شعارهايي بود كه از دهان تجمع كنندگان خارج مي‌شد.

 پیکر كه وارد صحن مطهر شد و تشییع‌کنندگان آماده اقامه نماز میت شدند، جماعت سبز حتی به خود زحمت ندادند وارد صحن شوند و نماز میت بخوانند. از همان بیرون، راه آمده را برگشتند و به شعارهای خود را از سرگرفتند. و آنها كه در ميان صف‌هاي بسته نماز گير افتاده بودند،  در همان خيابان ارم، و البته جلوتر از امام جماعت، و البته زن و مرد قاطي، با حجاب و بي‌حجاب ايستادند به نماز!

 بعد از نماز، از طرف احمد منتظري اعلام كردند كه جمعيت متفرق شوند و شب در مراسم ختم مرحوم در مسجد اعظم شركت داشته باشند. اما ميتينگ سياسي بعد از تشييع شروع شد. جمعيت نسبتا زيادي بود. شايد حدود پنج‌هزار نفري كه در خيابان ارم به سمت منزل مرحوم منتظري حركت مي‌كردند، شعار مي‌دادند: مرگ بر ديكتاتور؛ خيانت، جنايت، مرگ بر اين ولايت؛ اي شاه خائن، آواره گردي، كشتي جوانان وطن، ...

حاشيه خيابان را بچه‌هاي حزب‌اللهي گرفته بودند و فقط تماشا مي‌كردند. جمعيت خطاب به آنان، پول نفت مملكت را از بسيجي‌ها مطالبه مي‌كردند! جمعيتي كه به صورت كارواني و اتوبوسي و نيز با ماشين‌هاي شخصي راهي قم شده بودند، تشييع جنازه منتظري را به رغم وصيت وي، گه گفته بود: نمي‌خواهم تشييع جنازه‌ام سياسي شود، به عرصه فحش‌كشي به نظام و بالاترين مقام نظام تبديل كرده بودند.

آن‌ها كه گمان مي‌كردند بي‌شمارند، غافل از اينكه تمام جمعيت‌شان در سراسر كشور، همين هست كه در قم جمع شده و از صبر بسيجيان ولايت‌مدار قم سوء استفاده كردند، فرياد مي‌زدند: ضرغامي، ضرغامي، مردي نشونم بده...

 حالا ديگر، مذهبي‌هاي قم كه از اين بي‌حرمتي صبرشان لبريز شده بود، وارد خيابان شدند و فرياد دفاع از ولايت سردادند. عكس‌هاي مقام معظم رهبري، از همان پاساژ قدس در خيابان ارم، بيرون آمد و دست مردم بالا رفت. جمعيتي انبوه خيابان ارم را در برگرفتند و فرياد زدند: شهر مقدس قم جاي منافقين نيست.

 براي اينكه تنشي بين اين دو جماعت به وجود نيايد، مذهبي‌هاي شهر، با فاصله از جمعيت مسافر حركت مي‌كردند. نزديكي‌هاي منزل منتظري، باران سنگ بود كه از پشت بام و پياده‌رو به سمت مردم پرتاب مي‌شد. از توي همان جمعيت هم بود كه چند تا گاز اشك‌آور هم زدند.

 از ساعت 30/12 نیز مسیر منتهی به خانه منتظری با حضور نیروهای انتظامی تحت کنترل قرار گرفت. بچه‌ها سعي مي‌كردند از هرگونه تنش جلوگيري كنند. موقع نماز ظهر بود كه همان‌جا توي خيابان، صف‌هاي نماز جماعت بسته شد. صحنه باشكوهي بود.

 بعد از نماز، مراحل بعدي اخراج منافقين از شهر قم شروع شد. آنان را با حركت آرام خودشان، از محل دور كردند و مسافران هم سوار اتوبوس‌هايشان شدند و رفتند.

 دختراني كه با چادر اجاره‌اي يا اهدايي دوستانشان، به ميتينگ سياسي آورده شده بودند، چادرهايشان را جمع كردند؛ موهايشان را دادند بيرون و سوار ماشين‌هايشان شدند و راه تهران را در پيش گرفتند.

 تتمه: عصر، خبر جسارت تجمع‌كنندگان در تشييع جنازه، دهان‌به‌دهان منتشر شد. ساعت 4 بعدازظهر بود كه جمعيت، آرام آرام، در مسجد اعظم تجمع كردند. عكس‌هاي مقام معظم رهبري، و نيز تراكت‌هايي با مضمون دفاع از ولايت و رهبر، در دست‌هاي جماعت عظيم تجمع‌كننده در مسجد اعظم پر بود. از پشت بام مسجد، پرچم ايران بسيار بزرگي را به آويزان كرده بودند كه وسط آن نوشته بود: پشتيبان ولايت فقيه باشيد تا به مملكت آسيبي نرسد.

«خشم انقلابي» اين مردم، كه تاب ديدن توهين به مقام ولايت را نداشتند، ديدني بود. و ديدني‌تر از آن، «صبر انقلابي» اين مردم بود كه خشم‌هاي خود را براي روز مبادا، دوباره فروخوردند. ...

 اين نوشته با كم و بيش تغييراتي در هفته‌نامه پنجره منتشر شده است.

 

به قلم رضا مصطفوی | موضوع: | لينک ثابت |
سوتي روزنامه الشرق الاوسط
تاريخ: سه شنبه هفدهم آذر 1388 ساعت :11:4
 

تيتر درشت روزنامه الاشرق الاوسط امروز، سه‌شنبه، هفدهم آذرماه اين بود: الإيرانيون في الشارع مجددا.. والشرطة تفرقهم بالرصاص ايراني‌ها دوباره به خيابان‌ها ريختند و پليس هم با گلوله متفرقشان مي‌كرد. عكسي كه اين روزنامه از اين تجمع منتشر كرده عكس دانشجويان حزب اللهي است كه حتي عكس رهبري را هم در دست دارند!!! و بعد هم عكس را زيرنويس كرده كه: هزاران ايراني تظاهر كننده در ايران ضد نظام تظاهرات كردند!!!

 

 

 

به قلم رضا مصطفوی | موضوع: | لينک ثابت |
شاه کلید پرونده چهار دیپلمات ایرانی را دریابید
تاريخ: چهارشنبه یازدهم آذر 1388 ساعت :17:8

 

به خاطر این ده هزار روز، هرچه فریاد دارید بر سر «سید حسین موسوی» بکشید
دهم آذر 1388 برابر است با ده هزارمین روز ربایش «حاج احمد متوسلیان» و سه ایرانی دیگری که همراهش بودند: آقایان «محسن موسوی»، «تقی رستگار مقدم»، «کاظم اخوان».

بنده این عزیزان را در دوران جنگ و قبل از آن زیارت نکرده ام و به همین دلیل قصد ندام از خصوصیات آنها یا مجاهداتشان بنویسم اما به دلیل توفیقی که خدا عنایت فرموده و پیوندی که با جنگ و جهاد و بر و بچه های این وادی داشته و دارم علاقه ام به حاج احمد متوسلیان زیاد است و به واسطه همین دلبستگی، پیگیر مسائل مربوط به سرنوشت این 4 نفر هستم و امیدوارم هرچه زودتر در فرودگاه امام خمینی به استقبال آنان برویم(البته از مهرآباد هم باشد قبول است).

به هر حال ده هزار روز زمان کمی نیست و همه غالبا می دانید که اطلاعاتی که امروز درباره آخر و عاقبت 4 دیپلمات ایرانی وجود دارد، بیشتر از ده هزار روز پیش نیست. در جریان همین تبادل اسرایی که اخیرا بین حزب الله و رژیم صهیونیستی انجام گرفت هم از طرف حزب الله خیلی تلاش شد که گرهی از معما باز شود اما نشد.

غرض این که امروز در مشت ما چیزی جز باد نیست اما یک نفر در سراسر کره خاکی وجود دارد که شامل این «ما» نمی شود. این یک نفر که موفق شده است طی ده هزار روز گذشته همواره خودش را در سایه نگه دارد و دم به تله ندهد کسی نیست جز شاه کلید اصلی پرونده 4 دیپلمات، آقای «سیدحسین موسوی» .

این عکس استثنایی متعلق به آقای سیدحسین موسوی است که 3-4 سال پیش گرفته شده. این که آن موقع چرا ایشان ناپرهیزی کرده و بعد از سال ها این طور علنی مقابل دوربین رسانه ها نشسته اند، معلوم نیست.

این جناب که امروز دیپلماتی بازنشسته است حدود بیست سال مسئول مستقیم پرونده 4 دیپلمات ایرانی بود و جالب این جاست که حتی یک بار دیده نشد که در انظار عمومی ظاهر شود و یک کلمه حرف حساب درباره مسائل مربوط به این پرونده تحویل مردم بدهد. آقای موسوی تا امروز حتی یک برگ از نتایج پیگیری های بیست ساله خود را به بنی بشری ارائه نداده و مدعی است که اسناد و مدارک او محرمانه و به کلی سری است.

جای پای این جناب موسوی در جای جای پرونده چهاردیپلمات دیده می شود اما این هم را هم باید گفت که هر جا این آقا جای پا ثبت کرده، بر ابهام و مشکلات پرونده اضافه شده است. ایشان در طول جیمزباندبازی های خودش، بارها مسائل نادرستی را از طریق خانواده برادرش، به خورد رسانه های عمومی داده که شخصا شاهد نمونه های متعدد آن بوده ام.

هر سال در سالگرد ربوده شدن 4 دیپلمات ایرانی، جناب رائد موسوی (پسر آقای محسن موسوی . برادرزاده همین سید حسین) بر صفحه تلویزیون ظاهر می شد و ادعا می کرد که دلایل غیر قابل انکاری مبنی بر زنده بودن پدرش و دیگران به دست آمده است. قضیه آستر کتی که سید محسن موسوی روی آن نوشته است « ما زنده ایم» و زندانی آزاد شده از زندان «عتلیت» که 4 دیپلمات ما را زنده دیده است را با گوش ها و چشم های خودم از سیمای جمهوری اسلامی دیدم و شنیدم.

اما جالب این که نه کسی تا به حال این آستر کت را دیده و نه کسی این زندانی آزاد شده را رویت کرده است و بی شک همه این موارد بازی های جناب «سید حسین موسوی» بوده است تا بتواند اهداف خودش را دنبال کند.

اگر بپرسید چه اهدافی، خواهم گفت که نظراتی شخصی دارم که لازم نمی بینم این جا بیانش کنم اما هر آدم صاحب نظری که به کل ماجرا مروری داشته باشد یقین حاصل می کند که آقای سیدحسین موسوی قطعا از رازآلود نگه داشتن پرونده 4 دیپلمات به صورت جدی منتفع می شده و حتی امروز هم به خاطر خارج شدن مسیر پرونده از کنترل خود به شدت گلایه دارد.

جالب این که مسئولین فعلی پرونده 4 دیپلمات می گویند آقای «سید حسین موسوی» به هیچ وجه آنها را در جریان مسیر طی شده در این ماجرا در دوران مسئولیت خودش قرار نداده و هنوز هم پرونده این 4 نفر به خاطر اعمال نفوذ های ایشان، دچار رکود است و پیشرفتی ندارد. (البته صحبت نگارنده با مسئولین بعدی پرونده به چند سال قبل برمی گردد). برای من سوال است که چرا شخص جناب «رائد موسوی» فرزند «سید محسن موسوی» که ظاهرا بیش از دیگران پیگیر سرنوشت پدر خود می باشد، حتی یک بار درباره عملکرد عموی خودش توضیحی نداده است.

بالاخره این که، بنده با اطلاع و تحقیق عرض می کنم «سید حسین موسوی» واجد دست اول ترین اطلاعات و اخبار درباره سرنوشت 4 دیپلمات ایرانی ربوده شده در لبنان می باشد اما هنوز حتی 5 خط یا 5 جمله به درد بخور درباره این پرونده ارائه نداده است. طبق اخبار موثقی که به دست آورده ام، این جناب رسما ادعا می کند که به هیچ مقامی پاسخگو نیستم و حتی رییس جمهور هم در جایگاهی نیست که من توضیحی به او بدهم.

ظاهرا «سید حسین موسوی» در دستگاه های امنیتی جهانی هم پرونده های پرابهام و دردسرسازی دارد که بعضی گمان دارند ایشان از پرونده 4 دیپلمات برای مصونیت خود استفاده می نماید. این آقا به شدت اهل پنهان کاری و فرار از انظار عمومی است و همین بسیار سوال برانگیز است. یک دیپلمات معمولی چرا باید این میزان مخفی کاری کند؟

و اما مخلص کلام:
هر کس و هر مقامی در این کشور، اگر واقعا به سرنوشت 4 دیپلمات ایرانی علاقمند است و دنبال خبر موثقی از حاج احمد متوسلیان و همراهانش می گردد، باید یقه آقای سید حسین موسوی را بگیرد.

هر کس و هر مقامی در این کشور، اگر بابت ده هزار روز بی خبری از 4 فرزند رشید ایران اسلامی خشمگین است، باید هرچه فریاد دارد بر سر سید حسین موسوی بکشد ...  البته اگر او را پیدا کند.

 

نقل از وبلاگ: خط شکن / نوشته: حمید رضا زین الدین/ 9/9/1388
http://khatshekany.blogfa.com

به قلم رضا مصطفوی | موضوع: | لينک ثابت |
درباره شعار نه غزه نه لبنان جواب ندارم!
تاريخ: شنبه نهم آبان 1388 ساعت :17:24
این هم از آقایان اصلاح‌طلب كه ظاهرا نتوانستند مملكت را اصلاح كنند دارند عقايد خودشان را اصلاح مي‌كنند! بخوانيد حرف‌هاي علي اكبر محتشمي‌پور، رئيس كميته صيانت از آراي موسوي و كروبي را در وبلاگ حميد داوودآبادي

 

به قلم رضا مصطفوی | موضوع: | لينک ثابت |
سلام
تاريخ: شنبه دوم آبان 1388 ساعت :17:23
سلام

لبنان بودم. توفیق اگر شد، شما را از رهاورد سفر محروم نخواهم كرد. فعلا كه فرصت نيست. بايد به نمايشگاه مطبوعات برسم.  در غرفه امتداد، شايد ديدمتان.

ياحق

به قلم رضا مصطفوی | موضوع: | لينک ثابت |
گزارشي از حاشیه‌هاي يك زيارت هنري/دیدار هنرمندان با رهبر
تاريخ: چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت :10:46

 

ساعت سه بود كه وارد محوطة حوزة هنري شدم و توي جمعي كه براي ديدار آمده بودند، ديدارهاي قديمي‌تر را تازه كرديم و راهي خيابان فلسطين شديم. حميد داوودآبادي با ده‌نمكي آمده بود. خوش‌وبشي كرديم و بعد از طي مراسم امنيتي! وارد حسينة امام خميني شديم. ده‌نمكي، جايش همان جلو و پيش از ما بهتران بود. رفت و كنار محمدرضا شريفي‌نيا و سيدجواد هاشمي، جا گرفت. داوودآبادي هم كه بعدا شناسايي شد و خودش را رساند صف اول.

سر ساعت پنج آقا وارد شد. برنامه با تلاوت قرآن و شعر و مقدمة اكبر نبوي، مجري برنامه، آغاز شد. بعد هم قرارشد به ترتيب نوبتي كه از قبل تعيين شده، و لابد كلي هم كار كارشناسي روي آن انجام شده، عده‌اي براي سخنراني كوتاه و اراية ديدگاهشان پشت تريبون بروند. مجري هم از سخنرانان خواست كه حرف‌هاي انتقادي و تند و تيزشان را توي همين جلسه مطرح كنند.

حبيبب احمد زاده، اولين نفر بود. يك خاطره نقل كرد از يك عمليات رواني كه در زمان حصر آبادان انجام داده بودند. امان‌نامه‌هايي را براي عراقي‌ها آماده كرده بودند و عكس امام را به آن الصاق كرده بودند ... بعد هم اشاره‌اي كرد به عمليات‌هاي مشابه اين عمليات در تاريخ و بعد هم تاكيد كرد كه: «نبايد حركت‌هاي نابجايي انجام شود كه باعث خشنودي دشمنان گردد.»

مرتضي سرهنگي نفر بعدي بود كه از تولد و نه پديد آمدن ادبيات دفاع مقدس در ايران سخن گفت: «ادبيات جنگ درسال‌هاي دفاع مقدس و بعد از آن ساخته نشده است، بلكه متولد شده است. بنابراين براي حفظ و يا رشد اين ادبيات نياز به وكيل و وزير نيست بلكه نياز به پدري است كه دلسوز باشد.»

مجري، كلي از صراحت لهجه انسيه شاه‌حسيني تعريف كرد و او هم پشت تريبون رفت. آدم گاه احساس مي‌كند... بي‌خيال... اول سلام علم‌الهدي و شهدا را به آقا رساند! و بعد از كار خودش گفت كه درباره شهيد علم الهدي مشغول يك فيلم است و بعد هم از علي شمخاني گفت كه بهترين كارش توي اين عالم سجده است! و در ادامه اين منتقد و نظريه‌پرداز صريح‌الهجه تصريح كرد كه «نبايد كاري كنيم كه شرمنده شويم!»

نفر بعدي، حميد شريفي، بود كه دربارة مشكلات حرفه‌اي خود، گرافيك، سخن گفت.

مجري، از دعوت مردي سخن گفت كه هنرمند نيست، اما با هنرمندان نشسته است و از او خواست تا دربارة مشكلات جامعه هنري كشور، به ارائه ديدگاه‌هاي خود بپردازد!

سعيد قاسمي، هم كه استاد سخنوري است، بعد از ذكر داستاني از سخنراني فيدل كاسترو در سازمان ملل كه  دستمالي را روي كرنومتر روي تريبون سازمان ملل انداخته بود و به جاي پنج دقيقه، يك ساعت صحبت كرده بود، شروع به صحبت درباره حركت‌هاي فرهنگي در كشور كرد. او معتقد بود «حركت فرهنگي در كشور مركز فرماندهي و يا خط مشخص مبارزه و دفاع ندارد. و بعد شعري حماسي از كاظم كاظمي خواند و انصافا فضاي جلسه را حماسي كرد:

خدایا اگر دستبند تجمل

نمی بست دست کمانگیر ما را

کسی تا قیامت نمی کرد پیدا

از آن گوشه کهکشان تیر ما را

ولی خسته بودیم و یاران همدل

به نانی گرفتند شمشیر ما را

ولی خسته بودیم و می برد طوفان

تمام شکوه اساطیر ما را

طلا را که مس کرد دیگر ندانم

چه خاصیتی بود اکسیر ما را

مسعود فراستي هم كه ظاهرا غير از انتقاد، كار ديگري به منصة ظهور نرسانده، به انتقاد از سينماگران و مسئولان و جشنواره‌هاي خارجي پرداخت و گفت: «در عرصه فرهنگ و سينما جريان پويايي كه ارزش ها و آرمان‌ها را با خود داشته باشد نمي‌بيند.» و در آخر هم از بعضي حضار خواست كه «خود را هنرمند ندانند» و فكر مي‌كنم داشت ده‌نمكي را نگاه مي‌كرد!

مجري برنامه، كه دائم اخطار مي‌داد صحبت‌ها كوتاه‌تر شود، خودش شروع كرد به انتقاد از سخنرانان جلسه كه چرا صريح و منتقدانه حرف‌هاي دل خود را بيان نمي‌كنند؟ راست هم مي‌گفت البته، جلسه بد جوري شده بود عرض اندام بعضي اهالي هنر كه ما اينيم. و البته نبوي خودش هم به به ايراد سخن پرداخت و از  ضعف بودجه‌نويسي كشور در فرهنگ و سينما سخن گفت. و گمان كنم صحبت‌هاي ريز و درشت نبوي از مجموع صحبت‌هاي‌ آقا اگر بيشتر نباشد، كم‌تر هم نشد.

دكتر سنجري، اگر صحبت نمي‌كرد، فكر مي‌كردي، فاتحة فرهنگ نظام را خوانده‌اند و در مملكت هيچ كار هنري بعد از انقلاب صورت نگرفته است. او برخلاف برخي دوستان كه عرصه فرهنگ دفاع مقدس را خيلي منفي ديده بودند، مستدل و مستند به توليد فراوان برخي آثار مكتوب وتصويري در خصوص دفاع مقدس پرداخت و گفت: «مواظب باشيم فقط به دره‌هاي عميق نگاه نكنيم؛ قله‌ها را هم بايد ديد. بعضي ضعف‌ها نبايد ما را از قله‌هايي كه ايجاد كرده‌ايم دور نگه ندارد.»

مجيد مجيدي، پشت تربيون قرار گرفت. توپش پر بود و گرا هم مشخص. اول اعلام كرد تبركا اينجا آمده و در عرصة دفاع مقدس توفيق فعاليت نداشته است! و بعد با لحني اندوه‌گين، از طعم روزهاي زيباي دفاع مقدس سخن گفت كه همه ما را دلتنگ مي‌كند «حال آن روزها من را دچار افسردگي مي‌كند.. هم اكنون بر ما چه مي گذرد؟ دوراني كه پر از شور و شعف بود. دوراني كه كسي زور نمي‌زد صف اول باشد، نامش در تيتر اول باشد، همه تلاش مي‌كردند مخفيانه كار كنند، كسي نبيند كه چه كسي كفش‌شان را واكس مي‌زند، مردمي كه نداشته‌شان را تقسيم مي‌كردند. چي شد آن روزها؟ آن روزهاي زيبايي كه اسم‌شان را بگذاريم رؤياهاي سرزمين من، سرزمين ايران. انگار جنگ واقعي كه پر از كينه است، الان دارد اتفاق مي‌افتد. كسي آن موقع به كسي تهمت نمي‌زد، همديگر را متهم نمي‌كردند. حالا چرا اينجوري است.» بعد هم بغض كرد و گفت: «آقا ما دلتنگيم. آقا من حالم خوب نيست. كجا داريم مي‌ريم؟  چرا به چنين روزي افتاديم. چكار مي‌كنيم؟ همه چي را داريم قطعه‌قطعه مي‌كنيم. آن رشادت‌ها كجا رفتند؟ غرور ما را گرفته. ماچيزي از خودمون نداريم، هر چه داريم متعلق به شهداست و مرداني كه پايمردي كردند تا ما در عرصه‌هاي مختلف قدم برداريم. قهرمان واقعي ما آنها هستند.»

و سپس دوباره با حالت بغض گفت «آقا من حالم خوب نيست. حال خيلي از فيلمسازها خوب نيست. خيلي از فيلمسازها امروز نيامدند و البته دليلش بي‌حرمتي نبود، بلكه مايل بودند در موقعيتي مناسب‌تر حضورتان بيايند و حرف‌هاشان را با آقا بزنند. همه دارد از دست مي‌رود... داشته و نداشته‌هاي ما دارد از بين مي‌رود. چرا همديگر را متهم مي‌كنيم. همه چي يك‌طرفه است. من همين جا اعلام مي‌كنم تلويزيون حق ندارد اصلا تصوير من را پخش كند. براي اينكه مجيدي را مي‌برد در بلك ليست. من هيچي ندارم. هرچي دارم از مردم و انقلاب است. اگر درايت و تدبيرخردمندانه شما نبود هر كاري مي‌خواستند مي‌كردند. من آن ليست را ديدم. تلويزيون حق ندارد مخصوصا در مديريت جديد، حق ندارد تصوير من را پخش كند. همه ضررها به‌خاطر اين است كه عصر خودمان را فراموش كرديم. به يك وضع نامتعادلي رسيديم، به يك وضع بي‌اخلاقي، فضاي دروغ ، تهمت ... فيلمي كه من ساخته بودم سه بار اعلام كردم اين خانم هنرپيشه نيست اما سه بار در رسانه‌هاي رسمي اعلام كردند هنرپيشه است ... چرا به اينجا رسيديم؟ بخاطر اينكه از ريشه‌ها جدا شديم، تهي شديم. ريشه‌هايي كه متعلق به ائمه معصومين است. روز به روز از معنويت فاصله گرفتيم، به شعار زدگي محض رسيديم، در آن دوران زيبا ما اينجوري نبوديم. اميدوارم به لطف پروردگار و خون شهدا و عزيزاني كه پشتوانه انقلاب بودند ما برگرديم به عصر خودمان، به باورهاي عصر خودمان كه ايران سربلند و پر از اميد داشته باشيم.»

سياه‌نمايي‌هاي مجيدي كه تمام شد، آقا  فرمودند: «آقاي مجيدي به‌خاطر هنرمند بودنشان روح لطيف دارند و خيلي حساس هستند. من اين حرف‌ها را قبلا هم از ايشان شنيده بودم و اشك ايشان را كه از خلوص بود ديده بودم. آن روزي كه روزهاي دفاع مقدس بود، همان روزها هم همين جور دعواها بود، خيال نكنيد نبود، به حافظه مراجعه كنيد. اين دعواها بود. خودم جبهه بودم وگاهي از تهران مي‌آمدند نكاتي را مي‌گفتند بعد ديدم در سال‌هاي 63، 64 ،65 هم بچه‌ها در كتاب خاطرات خود نيز به آنها اشاره مي‌كردند. آن موقع كنار آن بهشت، جهنمي بود، الان هم كنار اين جهنمي كه شما حس مي‌كنيد بهشت‌هايي وجود دارد.

طلبه جواني، فضاي جلسه را عوض كرد: «آقا ما اعتراض داريم.»  بعد هم از نحوه اداره جلسه و سطح ضعيف سخنراني‌ها گله كرد. اقا فرمودند: «من هم مثل يكي از شما حاضرين هستم و اگر به نحوه اداره جلسه اعتراض داريد بايد به آن آقا (مجري) بگوييد.»

صداي سردار مرتضي قرباني كه ته مجلس روي صندلي نشسته بود بلند شد. آقا او را به اسم كوچك مي‌خواند و از او مي‌خواست كه نظم جلسه را بر هم نزند، كه نشد. و مرتضي قرباني، شروع كرد به تعريف كردن يك خاطره، از همان ته جلسه.  خاطره‌اي را نقل كرد كه سه تا اسير زن گرفته بودند و ... بعد از نحوه شهادت يكي از پاسداران توسط  ضد انقلاب گفت كه تمام لباس‌‌هايش را درآورده بودند و دريك مجلس عروسي با سيگار تمام بدنش را مي‌سوزاندند و او هم با هر آتش سيگار، نام يكي از اهل‌بيت(ع) را صدا مي‌كرد: يا زهرا، يا علي، يا...» بعد هم گفت كه هنر امروز با سال‌هاي دفاع مقدس فاصله دارد.

آقا فرمودند: «ايشان مرتضي قرباني فرمانده لشكر 25 كربلا هستند كه در آن زمان روزي پيش من آمدند و با لهجه اصفهاني گفتند: آقا چند تا اسير گرفتيم. آقا كنيزست!» و و انفجار ناشي از خندة حاضران. سپس آقا ادامه دادند:  «خاصيت هنرمند اين است كه آنچه را چشم معمولي نمي‌بيند ببيند. خاصيت دل لطيف هنرمند اين است كه شامه حساسش بوهاي بد را كه خيلي‌ها حس نمي‌كنند حس كند و هشدار بدهد. اين رويه را كاملا تائيد مي‌كنم اين هشدارها براي من دلنشين است. اما مراقب باشيد اين نگاه بدبينانه و تا حدودي واقع‌بينانه شما را مايوس نكند. توقع و انتظار از شما هنرمندان زياد است و بدانيد كه مي‌توانيد.»

وقت به سرعت داشت مي‌گشت. اگر اينطور ادامه پيدا كند، ديگر مجالي براي شنيدن سخنان آقا نبود. مجري،  اعلام كرد كه چون وقت كم است، ممكن است برخي براي صحبت حذف شوند و در يك اشتباه بي‌ادبانه، از آقا كسب تكليف كرد كه آيا به صحبت‌هاي حاضرين ادامه دهيم يا اينكه از محضر شما فيض ببريم كه آقا فرمودند هر جور برنامه را تنظيم كرده‌ايد ادامه دهيد.

طالب زاده پشت تريبون بود: «ما نبايد حرف‌هاي مردم را فقط در تاكسي و اتوبوس بشنويم، بلكه بايد در رسانه‌ها نيز بشنويم، اما در چارچوب قانون.» و از ضرورت راه‌اندازي شبكه مستقل براي پخش فيلم‌هاي مستند در خصوص مسائل سخن گفت و تاكيد كه با ضرغامي هم هماهنگ كرده‌ام.

مجري آنگاه سيد مهدي شجاعي را پشت نربيون دعوت كرد. بعد هم كه خبري از شجاعي نشد، چشم گرداند توي مجلس تا شايد پيدايش كند. اما شجاعي، چند لحظه بعد، از پشت تريبون وارد شد و با صدايي ضعيف كه حكايت از بيماري‌اش داشت، گفت «قرار نبوده سخنران باشد، بنابراين مطالبي را آماده نكرده و فقط به جهت احترام و عرض ادب پشت تربيون قرار گرفته است. خداحافظ!».

يك نفر از وسط جمعيت بلند شد: «ما هنرمندان شهرستاني هميشه در اين مراسم‌ها نقش سياهي لشگر را بازي مي‌كنيم. اين چه برنامه‌اي است. كسي كه حرفي براي گفتن ندارد، دعوتش مي‌كنند بيايد حرف بزند(ظاهرا منظورش سيدمهدي شجاعي بود)، او كه حرف دارد، وقت بهش نمي‌دهند!»

جمعيت دو دسته بودند: گروهي مي‌خواستند سخنان آقا را بشنوند و گروهي هم مي‌خواستند كه صحبت كنند. يك آهنگساز هم اين وسط از بي‌نظمي استفاده كرد و حرف‌هايش را زد كه موسيقي كجاي انقلاب است و من كجا؟ و...

حالا همان طلبة جوان معترض، خودش را رسانده بود به كنار تريبون و يك دقيقه هم وقت گرفته بود تا بگويد كه برخي سخنرانان ساده و كم‌عمق سخن گفتند و گله كند از برنامه‌ريزان و از كارهاي طلبگي خودشان در گروه روايت سيره شهدا بگويد كه چند طلبه در مجالس روضه خواني به توصيف شخصيت شهداي جنگ نيز مي‌پردازند و روضه‌خواني براي شهدا را مثل روضه‌خواني براي امام حسين(ع) وارد منابر كرده‌اند و اين، حركت نويي در جهت خدمت به شهداست.»

مسافر آستانه نفر بعدي بود كه كه بعد از چند دقيقه عذرخواهي از اينكه وقت كوتاه است و بايد خيلي خلاصه صحبت كنم! گزارشي از وضعيت تئاتر را از روي كاغذ خواند.  

مسعود ده‌نمكي هم كه يكي دو جمله از همان داخل جمعيت حرفش را زده بود، پشت تريبون قرار گرفت. وقت نبود و سريع سخن مي‌گفت. آقا دو سه روزه با ما تماس مي‌گيرند مي‌گويند هر چي انتقاد داريد، گله داريد توي اين جلسه بگيد. حالا هم كه فرصتي براي گفتن نيست. ما هم كه هر وقت انتقادي كرديم، بلا به سرمان آوردند. آقا با خنده فرمود: «شما كه هنوز حرفي نزديد!» و ده‌نمكي گفت: آقا منظورم توي شلمچه و جبهه بود. او به وجود جريان مافيا در سينما اشاره كرد و گفت: «برخي در سال‌هاي طولاني گذشته پول‌هاي فراواني گرفته‌اند، اما اثر درخشاني ارايه ندادند.»

بعد هم با اشاره به اينكه آقاي ضرغامي خيلي به ما حال داده، به چشم‌هاي او نگاه كرد و با انتقاد از وضعيت حاكم بر صدا و سيما، به شوخي گفت: اگر توي جمهوري اسلامي، يك‌جا  اصل 44 اجرا شده و خصوصي‌سازي شده كه آن‌هم در حوزة فرهنگ است. فرهنگ را به حال خودش رها كرده‌اند! (خنده حضار) و آنگاه از شهدايي گفت كه اول پا روي «من» گذاشتند كه بعد مي‌توانستند پا روي «مين» بگذارند. و بعد ظاهرا با کنایه به حرف‌های مجیدی، خطاب به آقا گفت: «اگر دل بعضي‌ها گرفته، دل ما هم گرفته آقا... چرا از روي ما رد مي‌شوند و يا ما را هزينه مي‌كنند.»

ده‌نمكي با تحلیل وضعیت فعلی سینما، خروجی نیروهای آموزش‌دیده از این دروازه را غیر ارزشی و سکولارزده خواند و در پايان اظهار اميدواري كرد: «همان‌گونه كه درباره جنگ احد و تلخي‌هاي شكست آن صحبت مي‌شود روزي بتواند درباره تلخ‌ترين شكست‌هاي سال‌هاي دفاع مقدس نيز به‌راحتي صحبت كند.

وقت داشت تمام مي‌شد. بعضي‌ها آمده‌ بودند كه از خودشان بگويند، هنوز داشتند سروصدا مي‌كردند و مي‌خواستند صحبت كنند، بعضي‌ها هم بيست‌وچهار دقيقة باقي‌مانده را سپردند به مولايشان كه از جرعه جرعه كلامش لبريز شوند.

 

ضعیف بودن این گزارش دست‌وپا شكسته را بر من ببخشيد. چاره‌اي جز انتشار زودهنگامش نبود.

 

 

به قلم رضا مصطفوی | موضوع: | لينک ثابت |
با كدام رسانه سخن گفته‌ايم؟
تاريخ: شنبه دوم خرداد 1388 ساعت :12:21

اين نوشته، تبليغ دكتر احمدي‌نژاد نيست؛ برش‌هايي است از سفرنامه‌ اندونزی.

... فرودگاه قطر، به لطف شركت هواپيمايي فعالش و آن هم به لطف تحريم‌هاي آمريكا مر ايران را، يكي از فرودگاه‌هاي پرترافيك منطقه است. از دهلی بگير تا فرودگاه جان اف. كندي، از اين فرودگاه پرواز دارد. فرودگاه نسبتا بزرگي است با فروشگاهي كه البته اصيل‌تر از اين فرودگاه است و البته همه چيز از ماشين‌هاي گران‌قيمت و لباس و طلاجات بگير تا انواع مشروبات الكلي و سيگار برگ، در آن به فروش مي‌رسد و امت واحده و غيرواحده، از همه جاي دنيا با حرص و ولع در حال خريدند. و شاید قياس آن با فرودگاه امام خمینی خودمان غلط باشد كه در اثر فشار دولت‌هاي استكباري و تحريم شيطان بزرگ، گرد غربت و مظلومي گرفته است و بعضي كشورها ظاهرا‌ به رغم به صرفه بودن فرود در اين فرودگاه، ترجيح مي‌دهند هزينة بيشتر كنند تا اينكه در فرودگاهي به نام امام خميني بنشينند! شايد خيال مي‌كنند انقلاب اسلامي از فرودگاه‌ها صادر خواهد شد!

رسانه‌هاي اندونزي، اكثرا خصوصي‌اند. بيش از 2500 راديو و 270 شبكه تلويزيوني توي اين كشور مشغول كارند. ظاهرا مجوز راديو گرفتن در جاکارتا، از مجوز مغازه گرفتن در تهران راحت‌تر است! و اين رسانه‌هاي خلق‌الساعه، براي امرار معاش و بقاي حيات، دست به دامن تبليغات كالاهاي اروپايي و امريكايي هم مي‌شوند و بهره‌گيري از جاذبه‌هاي جنسي. و شايد فرصتي هم دست ندهد كه از سياست و اقتصاد چندان سخني بگويند.

مدير يكي از شبكه‌هاي تلويزيوني مي‌گفت: هر يك ساعت بيست دقيقه آگهي بازرگاني پخش مي‌كنيم. و يكي از بچه‌ها به شوخي درآمده بود كه: ما توي تهران به اين كار مي‌گوييم پخش فيلم در ميان آگهي‌هاي بازرگاني!

تي‌وي‌وان. شبكه ورزش و تفريح بود كه البته خصوصي. تبليغات كالاهاي اروپايي (چطور و چگونه‌اش فرقي نمي‌كند) سود سرشاري براي اين شبكه داشته. با وجود هزينه‌هاي سنگين شبكه از نظر تجهيزات و فني، علاوه بر اينكه تمام هزينه‌ها يك‌ساله جبران شده، پول خوبي هم گير عوامل‌ شبكه آمده. منبع اخبار اين شبكه سي‌ان‌ان بود و در شرايط حساس، مثل مسئلة غزه، الجزيره! شبكه‌هاي ايراني را هم كه اصلا نمي‌شناختند. لازم بود نشاني العالم و پرس‌تي‌وي را به‌شان بدهيم. (سي‌ان‌ان و الجزيره، هيچ‌وقت از اسلام و خميني و انقلابش سخن نگفته‌اند.)

تلويزيون ملي اندونزي هم دست‌كمي از بقيه نداشت. منبع اخبارش از ايران، سي‌ان‌ان بود! گفتم: مردم شما، تشنة فرهنگ ايران و آشنايي با انقلاب اسلامي‌اند، نمي‌خواهيد بخشي هر چند كوچك از برنامه‌هايتان را به معرفي ايران و انقلاب اسلامي اختصاص دهيد، جوابم داد كه مردم ما چند مليتي‌اند: هندو، بودايي، مسيحي و مسلمان. ما نمي‌توانيم مسلمانان را اولويت دهيم. البته شايد مي‌بايست آمار و اطلاعات اندونزي را يادآورش مي‌شدم. اندونزی بزرگ‌ترين كشور اسلامي است.


كتابي درباره احمدي‌نژاد كه در جاكارتا چاپ شده است

هيچ‌كس براي اين مردم از اسلام و خميني و انقلابش سخن نگفته است، دشمنان خوبي‌هايش را وارونه جلوه‌ داده‌اند و دوستان فرصت واگفتن خوبي‌هايش را نداشته‌اند. اما روي پيشخوان كتابفروشي‌ها مي‌تواني كتاب‌هايي پيدا كني با عكس امام خميني، مقام معظم رهبري و احمدي‌نژاد و به قول خودشان «آيكون مقابله با نظام ظلم بين‌المللي». اجوبه‌الاستفتاءات را هم كه البته يكي دو انتشاراتي جاكارتا چاپش كرده بودند و طرفه آنكه مشتري خوبي هم داشت و طرفه‌تر آنكه يك كتاب دربارة‌ احمدي‌نژاد، اينجا بيش از صدوپنجاه‌هزار نسخه فروش رفته است. دو عنوانش را خريدم؛ هر چند از زبان ساده‌شان هيچ نمي‌فهمم، الا كلمة‌ «وارتاوان» كه يعني «خبرنگار».

يكي از بچه‌هاي سفارت مي‌گفت: اينجا براي هر تظاهراتي، ربط و بي‌ربط،  مردم عكس آقا و احمدي‌نژاد را روي دست بلند ميِ‌كنند. سفارت ايران حساس شده بود. از چند نفر سؤال كرديم كه آقا اين عكس‌ها را از كجا مي‌آوريد؟ اين تظاهرات شما چه ربطي به اين آقايان دارد؟ و جواب مي‌دادند كه اينها الگوي مبارزه با ظلم‌اند!!!

مدير مسئول روزنامة رعيت مردكا، چنان عاشقانه از خميني و انقلاب اسلامي مي‌گفت كه انگار وسط مدرسة فيضية قم نشسته! مي‌گفت: من خميني را دوست دارم و آرزوي من و خانواده‌ام نماز خواندن در حرم حضرت معصومه است.

«گران‌ مليا جاكارتا»، هتلي بين‌المللي بود كه حتي براي پيدا كردن جهت قبله‌اش، بايد همة دانش‌ات را دربارة جغرافيا و هيئت و نجوم به كار مي‌گرفتي. توي كشوي اتاق‌هايش، تنها كتاب مقدسي كه مي‌توانستي ببيني، انجيل و تورات به زبان انگليسي بود. اما اگر با كارگران هتل دم‌خور مي‌شدي، تمام عشق‌شان، امام بود و احمدي‌نژاد. مي‌گفتند قهرمان حق هسته‌اي ايران!!!

تي‌شرت قهرمان هسته‌اي ايران

توي خيابان‌هاي جاكارتا، مي‌تواني جواناني را ببيني كه روي لباس‌شان، عكسي از نماد مبارزه با استكبار است و وقتي با آنان صحبت مي‌كني برايت از ايستادگي ايران و خميني و كسي مي‌گويند كه ابرقدرت‌ها را به خاك مذلت نشانده است.

عكس امام خميني بر روي لباس نوجوانان اندونزي

لازم نيست خيلي چشم بگرداني براي ديدن كودكاني كه عكسي از امام خميني بر روي پيراهنشان نقش بسته است. براي مردمان اينجا هم اين‌طور صحنه‌ها كاملا طبيعي است. «كم من‌ فئه قليله‌...».

توي خيابان‌هاي جاكارتا، شب‌ها هم‌صحبت دست‌فروشاني شده‌ام كه تا صبح منتظر مشتري‌اند تا ناني براي روز فرزندانشان فراهم كنند. اولش خيلي شگفت‌زده‌ شده‌ام وقتي شنيده‌ام كه با بردن نام حضرت حجت (عج) مي‌گويند: «و جعلنا من خير اعوانه و انصاره و المستشهدين بين يديه»!

اقيانوس، آرام بود. خيلي‌ها را خواب غفلت در گرفته بود. اما در چين، ژاپن، تايلند، مالزي، سنگاپور، اندونزي و خيلي ديگر از كشورهايي كه شايد جايشان را هم روي نقشه ندانيم، داشتند براي فاطمة زهرا و مظلوميتش مي‌گريستند. شايد اين همان رازي باشد كه سيدمرتضي مي‌گفت «تنها به بهاي خون فاش مي‌شود.»

عكسي از مانيتور هواپيمايي قطر با نام مجعول خليج فارس

براي رسيدن به اندونزي بايد از خليج فارس بگذري. شايد با ديدن مانيتور هواپيما و نقشة جعلي‌اش، ياد كسي بيفتي كه مي‌خواست «خرمشهر» را «محمره» كند و فاتحه‌اي بخواني براي شهداي جنگي كه انقلاب خميني كبير را جهاني كرد... بسم الله الرحمن الرحيم...

 

 

 بازچاپ این نوشته در ستون گزارش خبرگزاری رسا

 

 

به قلم رضا مصطفوی | موضوع: | لينک ثابت |